کفشهایی که هنوز منتظرند
روایت دختری که پنج سال است از زمین فوتبال دور مانده، اما رؤیای بازگشت را هنوز در کفشهایش نگه داشته است.
.jpg)
همان زمین فوتبال، همان توپ؛ برای من همهچیز بود. وقتی توپ به پایم میرسید، انگار دوباره متولد میشدم؛ دوباره قوی میشدم و دوباره انرژی میگرفتم. چمنهای سبز میدان فوتبال برایم فقط چمن نبودند؛ انگار داشتند زندگیام را دوباره سبز میکردند.
فوتبال ورزشی بود که در آن خودم را پیدا کردم.
سال ۲۰۲۰ بود. به فوتبال سخت علاقهمند شده بودم و بخش بزرگی از روزم را صرف بازی و تمرین میکردم. آن زمان، دوران جمهوریت بود. مدیر مکتبمان یک روز گفت: «همین امسال را تا پایان خوب تمرین کنید؛ سال آینده شما را به تیم ملی زیر ۱۸ سال معرفی میکنم.»
همین یک جمله مثل جرقهای در قلبم افتاد. از آن روز به بعد بیشتر تلاش میکردم. هر تمرین برایم یک قدم به رؤیایم نزدیکتر بود. خودم را روزی در لباس تیم ملی تصور میکردم؛ در زمینی بزرگ، با پرچم افغانستان بر پیراهنم و توپی که قرار بود مرا به رؤیایم برساند.
اما در سال ۲۰۲۱، با سقوط نظام جمهوری و آمدن طالبان، آن رؤیا هم از من گرفته شد؛ درست مثل اینکه کودکی را به زور از آغوش مادرش جدا کنند. آرزویم را هم به همان اندازه بیرحمانه از من گرفتند.
آنقدر آرام و در درونم نابود شد که کسی حتی بوی دردش را نفهمید. کسی نبود که برایم غصه بخورد. کسی نبود که بپرسد: «دخترک، فوتبال چه شد؟ رؤیایت چه شد؟»
از آخرین روزی که در زمین فوتبال بازی کردم، پنج سال میگذرد. در این پنج سال احساس میکردم در قفسی زندگی میکنم؛ انگار پاهایم را با زنجیر بستهاند و اجازه نمیدهند به همان زمینی برگردم که زمانی در آن احساس زندهبودن میکردم.
با این حال، هنوز همان لباس و همان کفش ورزشیام را نگه داشتهام؛ شاید برای روزی که دوباره بتوانم بازی کنم.
در این پنج سال، بخش بزرگی از ارتباط من با فوتبال تماشای بازیهای مسی بود. مسی برای من تنها یک فوتبالیست نیست؛ او کسی است که همیشه الگوی زندگیام بوده است.
وقتی فوتبال میبینم، برای چند لحظه از تمام دردها و غمهایم دور میشوم. در شرایط امروز افغانستان شاید انسانها بهندرت بتوانند از لحظه حال خود لذت ببرند، اما فوتبال و بهخصوص دیدن بازیهای مسی، برای من فرصتی بود تا برای چند ساعت مکتبنرفتن، دانشگاهنرفتن، نداشتن آزادی و حتی رؤیای فوتبالیستشدن را فراموش کنم.
یک شب همراه برادرانم فوتبال میدیدم. در ابتدا بازی چندان هیجانانگیز نبود. آرژانتین گل نمیزد و همه منتظر یک گل بودیم. هر وقت بازیکنی به دروازه حریف نزدیک میشد، همه ساکت میشدیم؛ چشمها به صفحه تلویزیون دوخته میشد و حتی پلکزدن هم سخت بود.
بالاخره نخستین گل آرژانتین به ثمر رسید. همه از جایمان بلند شدیم. یکی از برادرانم دستش را مشت کرد و با هیجان گفت: «بلی! بلی!» از طرف دیگر، گزارشگر با صدای بلند هیاهو به راه انداخته بود.
آن لحظه برای من فقط یک گل نبود. آن شادی کوچک باعث شد برای چند لحظه دردهایم را فراموش کنم. باعث شد بیشتر با خانوادهام ارتباط برقرار کنم و کنار آنها بخندم.
چندی پیش در شبکههای اجتماعی خبر خداحافظی مسی از تیم ملی آرژانتین را دیدم. خیلی غمگین شدم. بعضی خداحافظیها واقعاً سختاند. مسی فقط یک بازیکن نبود؛ او کسی بود که دل میلیونها انسان را برای چند ساعت از دردهایشان جدا میکرد و به آنها شادی میبخشید.
شاید به همین دلیل است که رفتنش برای من شبیه خداحافظی با بخشی از خاطراتم بود.
من آرزو دارم روزی در ورزشگاه کمپ نو باشم؛ جایی که سالها نام مسی با آن گره خورده است. میخواهم در میان هزاران تماشاگر بنشینم، صدایم را بلند کنم، کف بزنم و فریاد بکشم؛ نه از پشت صفحه تلفن و تلویزیون، بلکه از نزدیک.
اما آرزوی بزرگترم چیز دیگری است.
آرزو دارم روزی نه بهعنوان تماشاگر، بلکه بهعنوان یک بازیکن وارد زمین شوم. میخواهم من هم بتوانم مثل مسی دل آدمها را شاد کنم. میخواهم فوتبال را فقط یک رقابت سخت نبینم؛ میخواهم آن را ورزشی بدانم که به انسان جان میدهد، امید میدهد و برای چند لحظه دردهایش را فراموش میکند.
و این آرزو فقط آرزوی من نیست.
آرزوی هزاران دختر افغان است که روزی با یک توپ، یک جفت کفش و یک زمین کوچک، رؤیای فوتبالیستشدن را در دلشان زنده کردند.
شاید امروز زمینها از ما گرفته شده باشند؛ شاید کفشهایمان خاک گرفته باشند و لباسهایمان سالها در گوشهای مانده باشند، اما تا وقتی رؤیا زنده است، داستان ما تمام نشده است.
من هنوز همان کفشها را نگه داشتهام؛ برای روزی که دوباره وارد زمین شوم، برای روزی که توپ را به پایم بزنم و دوباره احساس کنم متولد شدهام، و برای روزی که من و هزاران دختر افغان بتوانیم نه فقط فوتبال را تماشا کنیم، بلکه خودمان بازی کنیم.




