Skip to content
رفتن به محتوا
افغانستانگزارش ویژهخبر فوری

روزشمار تحولات؛ سرطان، ماه حادثه‌های سرنوشت‌ساز در تاریخ افغانستان

حادثه تاریخی در ماه سرطان

اتاق تحلیل۱۰ دقیقه مطالعه
رویدادهای سیاسی افغانستان در ماه سرطان
نقشه افغانستان | عکس: سوشیال میدیا
اشتراک‌گذاری:

آغاز حکومت برهان‌الدین ربانی (۱ و ۷ سرطان ۱۳۷۱)

تاریخ‌‌های ۱ و ۷ سرطان گره‌گاه یکی از حساس‌ترین، پرامیدترین و در عین حال غم‌انگیزترین دوره‌های تاریخ معاصر افغانستان است؛ نقطه‌ای که آغاز روزهای ویرانی کابل است و اختلافات شدید حزب‌های مجاهدین (اشرار)، پایتخت را به خاک و خون کشید.

۱. پیش‌زمینه: توافق‌نامه پیشاور

پس از سقوط رژیم داکتر نجیب‌الله در ثور ۱۳۷۱، سران احزاب مختلف مجاهدین در شهر پیشاور پاکستان گرد هم آمدند تا ساختار حکومت جدید را پایه‌ریزی کنند. حاصل این جلسات، «توافق‌نامه پیشاور» بود. طبق این توافق:

قرار شد یک دوره انتقالی شش‌ماهه شکل بگیرد.

دو ماه اول آن را صبغت‌الله مجددی، رهبر جبهه نجات ملی به عنوان رئیس‌جمهور موقت اداره کند.

چهار ماه بعدی را برهان‌الدین ربانی، رهبر جمعیت اسلامی عهده‌دار شود تا پس از آن، زمینه برای برگزاری انتخابات یا شورای بزرگ فراهم گردد.

با نزدیک شدن به پایان دوره دوماهه صبغت‌الله مجددی، تنش‌ها بالا گرفت. مجددی مایل بود دوره ریاست خود را تمدید کند، اما با مخالفت شدید سایر جناح‌ها، به‌ویژه فرماندهان نظامی مقتدر کابل مثل احمدشاه مسعود مواجه شد. در نتیجه، در اول سرطان ۱۳۷۱، شورای رهبری مجاهدین رسماً برهان‌الدین ربانی را به عنوان رئیس‌جمهور دوره چهارماهه بعدی تعیین کرد تا مقدمات انتقال رسمی قدرت فراهم شود.

در ۷ سرطان، صبغت‌الله مجددی در یک مراسم رسمی در کابل، کرسی صدارت و ریاست را به برهان‌الدین ربانی تسلیم کرد. این روز در ابتدا با شور و شعف زیادی در کابل همراه بود؛ مردم فکر می‌کردند با خروج رسمی مجددی و استقرار دولت جدید، ثبات به کشور بازمی‌گردد.

مشکل اصلی از جایی آغاز شد که توافق‌نامه پیشاور یک نقص بزرگ داشت: همه جناح‌ها بر سر آن توافق واقعی نداشتند.

مخالفت حکمتیار: گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی که خود را برنده اصلی جهاد می‌دانست، ترکیب دولت کابل را متمایل به یک جناح خاص شورای نظار و جمعیت اسلامی می‌دید و از همان ابتدا مشروعیت این دولت را زیر سوال برد. او در چهار آسیاب (جنوب کابل) مستقر شد و باران راکت‌ها را بر سر کابل آغاز کرد.

تمدید قدرت و انحصارگرایی: پس از پایان دوره چهارماهه ربانی در عقرب ۱۳۷۱، او صندلی قدرت را رها نکرد. ربانی در جدی همان سال شورایی به نام «اهل حل و عقد» برگزار کرد که بیشتر اعضای آن را هم‌فکران خودش تشکیل می‌دادند. این شورا مدتی دیگر ریاست او را تمدید کرد.

شعله‌ور شدن جنگ‌های تنظیمی: این اقدام ربانی، بهانه‌ای کامل به دست مخالفان داد. به زودی حزب اسلامی حکمتیار، حزب وحدت اسلامی، به رهبری عبدالعلی مزاری و بعدها جنبش ملی اسلامی، به رهبری جنرال دوستم در ائتلاف‌های مختلف علیه دولت ربانی صف‌آرایی کردند. کابل به بخش‌های مختلف، خطوط مقدم جنگ تقسیم شد؛ وزارت‌خانه‌ها، موزیم ملی و زیرساخت‌ها غارت شدند و بیش از ۶۰ هزار شهروند کابل در این جنگ‌های خانمان‌سوز جان خود را از دست دادند.

قیام چنداول و جاده میوند (۳ و ۵ سرطان ۱۳۵۸)

روزهای ۳ و ۵ سرطان در تقویم افغانستان، یادآور یکی از خونین‌ترین و ملموس‌تراژدی‌های شهری در کابل است. قیام چنداول و جاده میوند، نخستین تکانه و اعتراض بزرگ شهریان کابل علیه نظام استبدادی حزب دموکراتیک خلق (جناح خلق) بود؛ حرکتی مردمی که با بی‌رحمی مطلق پاسخ داده شد.

پس از کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷، نورمحمد تره‌کی به عنوان رئیس‌جمهور و حفیظ‌الله امین به عنوان مرد قدرتمند رژیم، برنامه‌ای وسیع برای یک‌دست‌سازی جامعه و سرکوب هرگونه صدای منتقد آغاز کردند. دستگاه استخباراتی رژیم به نام «آگسا»، به رهبری اسدالله سروری، جوی از ترور و وحشت ایجاد کرده بود.

نیمه‌شب‌ها، لاری‌های نظامی به محلات کابل می‌آمدند و روشنفکران، ملاها، تاجران، صاحب‌منصبان سابق و حتا دانشجویان را به اتهام «ضد انقلاب» یا «اخوانی» بودن دستگیر می‌کردند. اکثریت این افراد بدون هیچ دادگاهی به زندان پل‌چرخی منتقل یا در گورهای دسته‌جمعی زنده به گور می‌شدند. این وضعیت، باروت نارضایتی را در میان مردم کابل به نقطه انفجار رساند.

منطقه چنداول در قلب کابل قدیم، با بافت سنتی، کوچه‌های تنگ و مذهبی خود، یکی از کانون‌های اصلی نارضایتی بود.

جرقه اول: در صبحگاه ۳ سرطان، مردم و کسبه چنداول تصمیم گرفتند سکوت خود را بشکنند. اعتراض ابتدا از بازار و دکان‌ها آغاز شد. دکانداران اعتصاب کردند و قفل‌ها را بر درها زدند.

هجوم به مراکز حکومتی: به زودی جمعیت بزرگی از مردم با شعارهای مذهبی («الله اکبر») و شعارهای ضد حکومتی به سرک ها ریختند. معترضان خشمگین به لیسه محلی و مراکز پولیس منطقه چنداول هجوم بردند، سلاح‌ها را به دست گرفتند و ماموران رژیم را فراری دادند. حرکت مردم به سرعت به مناطق همجوار مثل جاده میوند، شوربازار و پل خشتی سرایت کرد.

حکومت تره‌کی که از گسترش این قیام شهری به شدت غافلگیر و هراسان شده بود، به جای شنیدن صدای مردم، از گزینه «سرکوب نهایی» استفاده کرد.

محاصره نظامی: حکومت کابل را نظامی اعلام کرد. در روزهای ۴ و به‌ویژه ۵ سرطان، ارتش با تانک‌های غول‌پیکر شوروی، زره‌پوش‌ها و حتی هلیکوپترهای جنگی، ساحه چنداول و جاده میوند را کاملاً محاصره کرد.

شلیک مستقیم به غیرنظامیان: به دلیل تنگ بودن کوچه‌های چنداول، تانک‌ها ابتدا جاده‌های اصلی مثل جاده میوند را زیر آتش گرفتند و سپس سربازان پیاده‌نظام برای پاکسازی خانه به خانه وارد شدند. به روی هر تجمعی شلیک مستقیم انجام شد. در ۵ سرطان، جاده میوند و کوچه‌های چنداول شاهد کشته شدن صدها شهروند بی‌گناه بود که تنها با دست خالی یا سلاح‌های سبک سازمانی در برابر ارتش مجهز ایستاده بودند.

پس از خاموش کردن صدای تیراندازی‌ها در ۵ سرطان، فاجعه اصلی در تاریکی شب آغاز شد. دستگاه استخباراتی آگسا با لیست‌های از پیش تعیین‌شده، تصفیه بزرگی را راه انداخت.

بازداشت‌های فله‌ای: در طول یک هفته پس از قیام، بیش از ۳ هزار تن از جوانان، متنفذین قومی، کسبه و علمای چنداول و مناطق اطراف دستگیر شدند. آن‌ها را سوار بر موترهای کلان نظامی کرده و به مکان‌های نامعلوم بردند.

سرنوشت نامعلوم تا سه دهه بعد: خانواده‌های این قربانیان تا بیش از ۳۰ سال هیچ خبری از سرنوشت عزیزان خود نداشتند. حکومت‌های بعدی نیز پاسخ روشنی ندادند. تا اینکه در سال ۱۳۹۲ (۲۰۱۳ میلادی)، پولیس هالند لست مخوفی معروف به «لیست‌های مرگ» شامل نام ۵ هزار قربانی سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ را افشا کرد. در آن لست، نام صدها تن از شهدای قیام چنداول وجود داشت که مشخص شد همگی در همان روزهای سرطان ۱۳۵۸ در پولیگون‌های (میدان‌های تیرباران) پل‌چرخی کشته و در گورهای دسته‌جمعی دفن شده بودند.

قیام ۳ و ۵ سرطان ۱۳۵۸، دیواری از خون میان ملت و رژیم چپ‌گرای کابل کشید. این رویداد ثابت کرد که رژیم خلق حتی در پایتخت نیز پایگاه مردمی ندارد و برای بقای خود متکی بر زور تانک و استخبارات مخوف است؛ امری که چند ماه بعد منجر به دعوت رسمی آن‌ها از ارتش سرخ شوروی برای اشغال کامل افغانستان شد.

 

معاهده سه‌جانبه لاهور و بهای سنگین جنگ قدرت (۵ سرطان ۱۲۱۷)

این تاریخ یادآور یکی از تلخ‌ترین و عبرت‌آموزترین نمونه‌های «معامله خاک در بدل تخت» در تاریخ کشور است. امضای معاهده سه‌جانبه لاهور در ۵ سرطان ۱۲۱۷ (۲۶ جون ۱۸۳۸ میلادی)، استقلال سیاسی افغانستان را رسماً مخدوش کرد و پای استعمار بریتانیا را برای اولین بار به خاک این کشور باز نمود. همان‌طور که در نکته‌تان به درستی اشاره کردید، شاه شجاع برای پیروزی در جنگ قدرت با رقبای داخلی‌اش، حاضر شد بهای سنگینی از جغرافیای افغانستان را بپردازد.

پس از سقوط امپراتوری بزرگ درانی، افغانستان دچار هرج‌ومرج و ملوک‌الطوایفی شد. شاه شجاع درانی، نواسه احمدشاه درانی پس از دوره‌ای پادشاهی کوتاه، توسط رقبای خود از تخت کابل رانده شد. در کابل، امیر دوست‌محمد خان، بنیان‌گذار دودمان بارکزی قدرت را به دست گرفت.

شاه شجاع که تشنه بازگشت به قدرت بود، ابتدا به هند گریخت و تحت حمایت انگلیسی‌ها قرار گرفت. در همین زمان، بریتانیا در جریان «بازی بزرگ» به شدت نگران نفوذ روسیه تزاری و فرانسه در دربار امیر دوست‌محمد خان در کابل بود. آن‌ها به دنبال یک حاکم دست‌نشانده و مطیع در کابل بودند و شاه شجاع بهترین گزینه برای این نقش بود.

این معاهده در شهر لاهور میان سه ضلع زیر امضا شد:

شاه شجاع درانی: پادشاه مخلوعی که برای رسیدن به تخت کابل به هر ابزاری متوسل شده بود.

رنجیت سینگ: پادشاه مقتدر سکھ‌های پنجاب که سال‌ها با افغان‌ها جنگیده بود و می‌خواست تصرفات خود را قانونی کند.

ویلیام مکناتن: نماینده لارد اوکلند (فرمانروای کل کمپنی هند شرقی بریتانیا) که به دنبال ایجاد یک خط دفاعی مطیع در برابر روسیه بود.

مفاد شرم‌آور معاهده: بخشش خاک افغانستان

این معاهده دارای ۱۸ ماده بود که بندهای اصلی آن ضربه مهلکی به تمامیت ارضی افغانستان زد:

واگذاری رسمی مناطق شرقی و جنوبی: شاه شجاع در این معاهده رسماً و برای همیشه از حاکمیت افغانستان بر مناطق وسیعی شامل پشاور، کشمیر، ملتان، دیره غازی خان، دیره اسماعیل خان و تمام حواشی رود سند به نفع رنجیت سینگ و سکھ‌ها چشم‌پوشی کرد.

سلب استقلال در سیاست خارجی: طبق این معاهده، شاه شجاع حق نداشت بدون اجازه و وساطت کمپنی هند شرقی بریتانیا و دولت پنجاب، با هیچ کشور خارجی (از جمله ایران و روسیه) رابطه برقرار کند یا فرستاده‌ای بپذیرد.

باج‌دهی سالانه: شاه شجاع متعهد شد که پس از رسیدن به قدرت، سالانه مبالغ هنگفتی به پادشاه سکھ‌ها بپردازد.

امضای این معاهده در ۵ سرطان، چراغ سبزی برای لشکری بزرگ به نام «ارتش سند»، متشکل از نیروهای انگلیسی و هندی شد تا به همراه شاه شجاع راهی افغانستان شوند.

اشغال کابل و نصب شاه شجاع: در سال ۱۲۱۸ (۱۸۳۹ میلادی)، این ارتش از راه قندهار وارد کابل شد. امیر دوست‌محمد خان فرار کرد و شاه شجاع تحت حمایه سرنیزه‌های انگلیسی بر تخت کابل نشاندند. مردم کابل او را پادشاهی مستقل نمی‌دانستند، بلکه او را اسیر و نماینده مکناتن و انگلیس می‌دیدند.

قیام سراسری و فاجعه ارتش انگلیس: وابستگی شدید شاه شجاع به خارجی‌ها و توهین نظامیان انگلیسی به باورهای مردم، جرقه‌ قیام‌های بزرگی را در کشور زد (قیام ۲ نوامبر ۱۸۴۱). مردم به رهبری غازیانی چون وزیر اکبر خان، ارتش ۱۶ هزار نفری انگلیس را در راه بازگشت به جلال‌آباد به کلی نابود کردند. خود شاه شجاع نیز مدتی بعد، در حمل ۱۳۲۱ توسط شجاع‌الدوله خان،‌ یکی از مبارزان افغان در مسیر بالا حصار کابل ترور شد و به سزای معامله‌اش رسید.

معاهده ۵ سرطان ۱۲۱۷ لاهور اصطلاحی را در ادبیات سیاسی افغانستان پایه‌گذاری کرد که بر اساس آن، تکیه بر نیروی نظامی خارجی برای کسب قدرت داخلی، نه تنها بقای حاکم را تضمین نمی‌کند، بلکه منجر به سقوط خونین او و آسیب جدی به منافع ملی می‌شود.

 

تخلیه ناگهانی میدان هوایی بگرام و سقوط مورال ارتش (۱۱ سرطان ۱۴۰۰)

این تاریخ یادآور یکی از دراماتیک‌ترین و بحث‌برانگیزترین لحظات در جریان خروج نیروهای امریکایی از افغانستان است. تخلیه نیمه‌شبی میدان هوایی بگرام در ۱۱ سرطان ۱۴۰۰ (۲ جولای ۲۰۲۱ میلادی)، نه تنها پایان رسمی حضور نظامی بیست‌ساله امریکا در این پایگاه استراتژیک بود، بلکه به عنوان نقطه عطف سقوط نظام جمهوریت در تاریخ ثبت شد. این اقدام حاصل سه سال مذاکرات پشت پرده در قطر بود که عملاً به معنای واگذاری و معامله پنهانی ارتش افغانستان تعبیر شد.

میدان هوایی بگرام، بزرگ‌ترین، مجهزترین و ملوک‌ترین پایگاه نظامی ناتو و امریکا در افغانستان بود که گنجایش پذیرش ده‌ها هزار سرباز و صدها طیاره جنگی را داشت. این پایگاه قلب تپنده تمام عملیات‌های هوایی، لجستیکی و اطلاعاتی امریکا در منطقه به شمار می‌رفت.

اما ریشه حادثه ۱۱ سرطان به «توافق‌نامه دوحه» (حوت ۱۳۹۸) برمی‌گردد. در جریان مذاکرات زلمی خلیل‌زاد با نمایندگان طالبان در قطر، دولت و ارتش افغانستان کاملاً از میز مذاکره حذف شدند. امریکا در این توافق متعهد شد که تمام نیروهای خود را خارج کند. با آغاز سال ۱۴۰۰، روند خروج شتاب گرفت و بگرام که سمبول قدرت امریکا بود، باید تخلیه می‌شد.

نحوه خروج امریکایی‌ها از بگرام شوکه‌کننده، توهین‌آمیز و کاملاً مخفیانه بود:

خاموشی مطلق: در نیمه‌شب ۱۱ سرطان، نیروهای امریکایی بدون اینکه به جنرال میر اسدالله کوهستانی،‌ فرمانده جدید افغان در بگرام یا هیچ مقام ارشد وزارت دفاع افغانستان اطلاع دهند، سیستم برق اصلی پایگاه را قطع کردند و در تاریکی مطلق سوار بر طیاره‌های خود شده و پرواز کردند.

هجوم غارتگران محلی: قطع ناگهانی برق پایگاه باعث شد سیستم‌های امنیتی و رادارهای محاطی از کار بیفتند. قبل از اینکه ارتش افغانستان متوجه خروج امریکایی‌ها شود، گروه‌هایی از غارتگران و چپاول‌گران محلی از دیوارهای پایگاه بالا رفتند، وارد بخش‌های لوژستیکی شدند و شروع به غارت وسایل، تانکرها و گدام‌ها کردند.

کشف خروج پس از دو ساعت: جنرال کوهستانی و سربازان افغان، نزدیک به دو ساعت بعد و پس از بازداشت غارتگران متوجه شدند که فرماندهی امریکایی بگرام را کاملاً تخلیه کرده است. امریکایی‌ها حتی هزاران موتر ملکی و زرهی و مقادیر زیادی سلاح و مهمات را بدون تحویل‌دهی رسمی، در پایگاه رها کرده بودند.

تخلیه بگرام به آن شیوه مخفیانه، صدمات جبران‌ناپذیری به بدنه دفاعی نظام جمهوریت زد:

سقوط کامل مورال نظامی: سربازان افغان در خطوط مقدم جنگ در ولایات، وقتی دیدند بزرگ‌ترین متحد آن‌ها (امریکا) حتی بدون یک خداحافظی ساده و در تاریکی شب پایگاه اصلی خود را ترک کرده، احساس کردند که در یک «معامله سیاسی» قربانی شده‌اند. این حادثه روحیه جنگی ارتش را به شدت سرکوب کرد.

قطع پشتیبانی هوایی: بگرام مرکز اصلی پرواز طیاره‌های بی‌سرنشین و جنگنده‌هایی بود که از نیروهای پیاده ارتش در ولسوالی‌ها حمایت می‌کردند. با سقوط این پایگاه، نیروی هوایی افغانستان عملاً فلج شد و توانایی رساندن اکمالات (مهمات و غذا) به پایگاه‌های محاصره‌شده را از دست داد.

دومینو سقوط ولسوالی‌ها: تنها چند روز پس از ۱۱ سرطان، روند تسلیم شدن یا عقب‌نشینی نیروهای امنیتی در ولسوالی‌ها به شکل بی‌سابقه‌ای سرعت گرفت. ولسوالی‌ها یکی پس از دیگری بدون درگیری سقوط کردند، چرا که سربازان حس می‌کردند جنگیدن در شرایطی که معامله صورت گرفته، بی‌فایده است. این روند نهایتاً در کمتر از ۴۵ روز به سقوط کابل در ۲۴ اسد ۱۴۰۰ انجامید.

رویداد ۱۱ سرطان در بگرام، آشکارترین تصویر از پایان یک ائتلاف نظامی بین‌المللی بود. فرار در تاریکی شب ثابت کرد که در بازی‌های بزرگ سیاسی، ارتش‌های بومیِ وابسته به کمک‌های خارجی، نخستین مهره‌هایی هستند که قربانی معامله بزرگ‌ترها می‌شوند.

صدور فرمان شماره ۶ حکومت خلق و جراحی ناشیانه اقتصاد روستاها (۲۱ سرطان ۱۳۵۷)

این تاریخ یادآور یکی از شتاب‌زده‌ترین و جنجالی‌ترین تصامیم اقتصادی در تاریخ معاصر کشور است. صدور فرمان شماره ۶ توسط شورای انقلابی حکومت خلق در ۲۱ سرطان ۱۳۵۷، نمونه‌ای بارز از تلاش برای پیاده‌کردن مودیوم‌ها و فرمان‌هایی به سبک اتحاد جماهیر شوروی در یک جامعه کاملاً سنتی و مذهبی مانند افغانستان بود؛ جراحی ناشیانه‌ای که به جای بهبود وضعیت دهقانان، اقتصاد روستایی را فلج کرد و جرقه قیام‌های سراسری را زد.

پس از کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ و به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق، رهبران جناح خلق (نورمحمد تره‌کی و حفیظ‌الله امین) باور داشتند که می‌توانند جامعه عقب‌مانده و فیودالی افغانستان را از طریق صدور فرامین انقلابی، یک‌شبه به یک جامعه سوسیالیستی پیشرفته تبدیل کنند. آن‌ها یک سلسله فرامین زنجیره‌ای را صادر کردند که فرمان شماره ۶ (در مورد لغو دیون دهقانی) و بعدها فرمان شماره ۷ (در مورد مهریه و حقوق زنان) و فرمان شماره ۸ (در مورد اصلاحات ارضی) از مهم‌ترین آن‌ها بودند.

در ۲۱ سرطان ۱۳۵۷، تره‌کی در یک بیانیه رادیویی فرمان شماره ۶ را صادر کرد. هدف اعلام‌شده این فرمان، «رهایی دهقانان بی‌زمین و کم‌زمین از چنگال مالکان بزرگ و رباخواران» بود. طبق این فرمان:

تمام قرض‌ها و گروی‌های زمین که دهقانان فقیر (دارای کمتر از ۵ جریب زمین) قبل از سال ۱۳۵۲ از مالکان و خان‌ها گرفته بودند، کاملاً لغو و معاف شد.

برای قرض‌های بعد از سال ۱۳۵۲ نیز تسهیلات و تخفیف‌های سنگینی در نظر گرفته شد و سیستم ربا (سود و سلم) به طور کلی غیرقانونی اعلام شد.

اگرچه ظاهر این فرمان حمایت از طبقه محروم جامعه بود، اما به دلیل نادیده گرفتن دو اصل اساسی، به ضد خود تبدیل شد:

نابودی سیستم بانکداری سنتی روستاها: در روستاهای افغانستان، مالکان بزرگ و «خان‌ها» صرفاً زمین‌دار نبودند، بلکه به عنوان تنها شبکه اعتباری و بانکداری محلی عمل می‌کردند. دهقانان در زمان خشکسالی، مریضی، محافل عروسی یا برای خرید تخم زراعتی و کود از خان‌ها قرض می‌گرفتند. حکومت خلق بدون اینکه سیستم جایگزینی مثل «بانک‌های زراعتی کارآمد» یا کوپراتیف‌های دولتی برای دادن وام به دهقانان ایجاد کند، این رابطه را قطع کرد.

امتناع خان‌ها از دادن قرض: با لغو قانونی قرض‌ها، خان‌ها و مالکان که سرمایه خود را از دست رفته می‌دیدند، کاملاً عقب‌نشینی کردند و دیگر هیچ اسلحه، ابزار، تخم زراعتی یا پولی به دهقانان قرض ندادند. در نتیجه، دهقانان فقیر در فصل کشت بعدی، بدون سرمایه و ابزار ماندند و زراعت در بسیاری از ولایات به کلی فلج شد.

تقابل با شرع و باورهای مذهبی: از نظر ساختار اعتقادی مردم، لغو یک‌جانبه قرضی که بر اساس رضایت طرفین انجام شده بود، خلاف شریعت اسلامی و «مال حرام» تلقی می‌شد. بسیاری از دهقانان متدین حتی پس از صدور فرمان، نزد مالکان رفتند و تعهد کردند که قرض خود را پرداخت خواهند کرد، چون نمی‌خواستند مال غصبی وارد زندگی‌شان شود.

فرمان ۲۱ سرطان، دیواری از بی‌اعتمادی میان حکومت و مردم روستا ایجاد کرد.

ملک‌ها، خان‌ها و متنفذین قومی که سرمایه و حیثیت اجتماعی خود را در خطر می‌دیدند، به همراه روحانیون محلی که این فرامین را ضد اسلامی اعلام کرده بودند، دست به ائتلاف زدند. دهقانانی هم که دیگر منبعی برای تامین بذر و معاش خود نداشتند، به این صف مخالفت پیوستند. به این ترتیب، فرمان شماره ۶ به یکی از اصلی‌ترین جرقه‌های شکل‌گیری اولین هسته‌های مقاومت مسلحانه و قیام‌های روستایی در ولایاتی چون نورستان، کنر، بدخشان و هرات علیه رژیم کابل تبدیل شد.

فرمان شماره ۶ نشان داد که اصلاحات اقتصادی بدون در نظر گرفتن واقعیت‌های عینی جامعه، ساختارهای سنتی تعامل و باورهای عقیدتی مردم، نه تنها به رفاه طبقه فقیر کمک نمی‌کند، بلکه به فروپاشی اقتصادی و بی‌ثباتی سیاسی دامن می‌زند.

عضویت افغانستان در بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول (۲۴ سرطان ۱۳۳۴)

این تاریخ نقطه عطفی در تاریخ اقتصادی و دیپلماسی بین‌المللی افغانستان محسوب می‌شود. در ۲۴ سرطان ۱۳۳۴ (۱۴ جولای ۱۹۵۵ میلادی)، افغانستان با امضای اسناد رسمی، رسماً به عضویت صندوق بین‌المللی پول (IMF) و بانک بین‌المللی بازسازی و توسعه (IBRD) که امروز به نام بانک جهانی شناخته می‌شود، درآمد. این اقدام، تلاش هوشمندانه حکومت وقت برای خروج از انزوای اقتصادی و تمویل پروژه‌های بزرگ ملی بود.

در سال ۱۳۳۲ (دو سال قبل از این رویداد)، سردار محمد داوود خان به عنوان صدر اعظم (نخست‌وزیر) کشور تعیین شد. او دیدگاهی شدیداً انکشافی و مدرن‌گرا داشت و معتقد بود افغانستان باید به سرعت به سمت صنعتی شدن، ساخت زیربناها و مکانیزه کردن زراعت حرکت کند.

برای تحقق این هدف، حکومت در حال تدوین «اولین پلان پنج‌ساله انکشافی» کشور بود. اما تفکر بزرگ داوود خان با یک مانع بزرگ روبرو بود: نبود بودجه و سرمایه کافی در داخل کشور. اقتصاد افغانستان زراعتی، سنتی و مالداری بود و عواید داخلی تکافوی ساخت شاهراه‌ها، بندهای برق و مکاتب نوین را نمی‌کرد. بنابراین، دسترسی به منابع مالی بین‌المللی به یک ضرورت حیاتی تبدیل شد.

پس از ماه‌ها چانه‌زنی دیپلماتیک، در ۲۴ سرطان ۱۳۳۴، نمایندگان افغانستان موافقت‌نامه «برتن وودز» (سیستم مالی جهانی پس از جنگ جهانی دوم) را امضا کردند.

سهمیه اولیه: افغانستان با سهمیه (Quota) اولیه ۱۰ میلیون دالر به عضویت صندوق بین‌المللی پول درآمد و متعهد شد که ۲۵ درصد این سهمیه را به صورت طلا پرداخت کند.

تثبیت جایگاه بین‌المللی: این عضویت به معنای آن بود که پول ملی افغانستان (افغانی) و سیستم بانکداری کشور (به رهبری د افغانستان بانک) در محاسبات و تبادلات پولی جهان به رسمیت شناخته شد.

عضویت در این دو نهاد بین‌المللی، فراتر از یک موضوع صرفاً اقتصادی، یک مانور دیپلماتیک بسیار زیرکانه در فضای جنگ سرد بود:

دوری از وابستگی مطلق به شوروی: در اواسط دهه ۱۳۳۰، به دلیل تنش‌های شدید میان افغانستان و پاکستان بر سر مسئله «پشتونستان»، پاکستان راه‌های ترانزیتی افغانستان را مسدود کرد. این کار باعث شد افغانستان برای واردات، صادرات و تسلیحات نظامی خود به شدت به اتحاد جماهیر شوروی وابسته شود. داوود خان که متوجه خطرات نفوذ مسکو بود، از سیاست «موازنه» استفاده کرد. او با پیوستن به بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول (که تحت نفوذ و مدیریت غربی‌ها، به‌ویژه امریکا بود)، موازنه‌ای در روابط خارجی ایجاد کرد تا کشور به قماربای (ستلایت) شوروی تبدیل نشود.

جلب کمک‌های بلاعوض غرب: این عضویت سبب شد که ایالات متحده امریکا و کشورهای اروپایی از طریق نهادهای بین‌المللی یا به صورت دوجانبه، وارد رقابت انکشافی در افغانستان شوند. به طور نمونه، شوروی‌ها سرک‌سازی در شمال و مرکز را به عهده گرفتند و امریکایی‌ها پروژه بزرگ زراعتی و بندسازی وادی هلمند و میدان هوایی قندهار را تمویل کردند.

پیوستن به بانک جهانی قفل‌های اعتباری بزرگی را برای افغانستان باز کرد:

اعتبارات تحصیلی و زراعتی: در سال‌های بعدی، به‌ویژه در دهه ۱۳۴۰، بخش توسعه بین‌المللی بانک جهانی (IDA) وام‌ها و اعتبارات طویل‌المدت و کم‌سودی را برای معارف (پروژه تعلیم و تربیه ۱۳۴۳) و سیستم‌های آبیاری (مانند پروژه کانال‌کشی خان‌آباد در کندز) به افغانستان اعطا کرد.

پایه‌گذاری ساختار اداری مدرن: کارشناسان صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی به کابل آمدند و در تنظیم بودجه ملی، سیستم مالیات و ساختار بانکداری به وزارت مالیه و د افغانستان بانک مشورت‌های تخنیکی ارائه کردند که به عصری‌سازی قوانین مالی کشور کمک فراوانی کرد.

رویداد ۲۴ سرطان ۱۳۳۴ نشان داد که وقتی یک کشور از نگاه جغرافیایی و سیاسی در تنگنا قرار می‌گیرد، استفاده هوشمندانه از سازمان‌های بین‌المللی و بازی در زمین دیپلماسی اقتصادی می‌تواند راه تنفس جدیدی برای حفظ استقلال و تداوم برنامه‌های عمرانی باز کند.

 

کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲؛ سقوط پادشاهی و تاسیس نخستین نظام جمهوری

این تاریخ بدون شک یکی از بزرگ‌ترین و سرنوشت‌سازترین نقاط عطف در تاریخ معاصر افغانستان است. در ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ (۱۷ جولای ۱۹۷۳ میلادی)، نظام پادشاهی ۲۳۰ ساله درانی‌ها با یک کودتای نظامی بدون خون‌ریزی سقوط کرد و سردار محمد داوود خان با لغو سلطنت، خود را نخستین رئیس‌جمهور کشور اعلام نمود. این رویداد، ساختار سیاسی افغانستان را وارد فاز کاملاً جدیدی کرد که پیامدهای آن تا امروز دامن‌گیر کشور است.

سردار محمد داوود خان بین سال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ به عنوان صدر اعظم قدرتمند ظاهرشاه کار کرده بود، اما در سال ۱۳۴۲ به دلیل اختلافات شدید بر سر مسئله پشتونستان و ترس دربار از افزایش قدرت او، مجبور به استعفا شد.

یک سال بعد، قانون اساسی ۱۳۴۳ نافذ گردید که در یکی از بندهای جنجالی آن، فعالیت سیاسی اعضای خانواده سلطنتی (از جمله داوود خان) در دولت ممنوع شد. این بند عملاً داوود خان را برای ده سال خانه‌نشین و منزوی کرد؛ ده سالی که در تاریخ به نام «دهه دموکراسی» معروف است.

در این دهه، با وجود آزادی مطبوعات و شکل‌گیری پارلمان، حکومت‌های متوالی بسیار ضعیف و فاسد بودند. بروز خشکسالی شدید در سال‌های ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰ و ناتوانی دولت در مدیریت قحطی، نارضایتی عمومی را به اوج رساند. داوود خان در انزوای خود، این وضعیت را رصد می‌کرد و به این نتیجه رسید که برای نجات کشور (و بازگشت خود به قدرت) باید نظام شاهی برچیده شود.

برنامه‌ریزی کودتا ماه‌ها قبل با نهایت رازداری انجام شده بود. تیک تاک ساعت برای صندلی پادشاه زمانی به صدا درآمد که محمد ظاهر شاه برای درمان چشم و استفاده از چشمه‌های آب گرم به جزیره ایشیا در ایتالیا سفر کرد.

حرکت تانک‌ها در تاریکی: در نیمه‌شب ۲۵ بر ۲۶ سرطان، افسران وفادار به داوود خان در ارتش، کنترل قطعات کلیدی نظامی در کابل (به‌ویژه قوای چهارم و پانزدهم زرهی) را به دست گرفتند. تانک‌ها بدون شلیک حتی یک مرمی، چهارراه‌های مهم کابل، وزارت‌خانه‌ها و میدان هوایی را محاصره کردند. تنها یک مأمور پولیس در جریان جابه‌جایی‌ها در نزدیکی پل ارتل به طور تصادفی کشته شد؛ به همین دلیل این حرکت به «کودتای سفید» یا بدون خون‌ریزی معروف گشت.

بیانیه تاریخی رادیو کابل: ساعت ۷ صبح ۲۶ سرطان، صدای سردار محمد داوود خان از طریق رادیو افغانستان پخش شد. او با لحنی جدی و قاطع، نظام پادشاهی را «مستبد، فاسد و ملوک‌الطوایفی» خواند و اعلام کرد که برای حفظ منافع ملی، این نظام را ملغی و «جمهوری افغانستان» را تاسیس کرده است.

پذیرش ظاهرشاه: ظاهرشاه در ایتالیا، برای جلوگیری از برادرکشی و فروپاشی کشور، مقاومت نکرد و یک ماه بعد رسماً استعفانامه خود را از روم به کابل فرستاد.

یکی از جدی‌ترین زوایای پنهان کودتای ۲۶ سرطان که بعدها به قیمت جان خود داوود خان تمام شد، نوع ائتلاف او برای بدست آوردن قدرت بود.

داوود خان برای نفوذ در ارتش و اجرای موفقیت‌آمیز کودتا، با افسران جوان عضو جناح پرچم (حزب دموکراتیک خلق) به رهبری ببرک کارمل ائتلاف کرد. افسران چپی مثل عبدالقادر، اسلم وطن‌جار و فیض محمد، بازوهای نظامی داوود خان در این کودتا بودند.

داوود خان تصور می‌کرد که می‌تواند از این جوانان تحصیل‌کرده به عنوان ابزاری برای مدرن‌سازی کشور استفاده کند و سپس آن‌ها را کنار بگذارد. او در کابینه اول خود، وزارت‌خانه‌های کلیدی مثل وزارت داخله و سرحدات را به چپی‌ها داد. اما این یک اشتباه استراتژیک بود؛ چرا که این کار به چپی‌ها فرصت داد تا ریشه‌های خود را در درون ارتش و ادارات دولتی عمیق‌تر کنند و زمینه‌ساز کودتای خونین ثور ۱۳۵۷ شوند.

اگرچه مردم کابل در ابتدا از نظام جمهوری با خوش‌بینی استقبال کردند، اما کودتای ۲۶ سرطان پیامدهای سنگینی به همراه داشت:

قداست‌زدایی از انتقال مسالمت‌آمیز قدرت: تا پیش از این، انتقال قدرت هرچند با جنگ‌های قبیلوی، اما درون ساختار سنتی پادشاهی حل می‌شد. کودتای داوود خان این سنت را شکست و نشان داد که با چند تانک و افسر می‌توان کل نظام را تغییر داد. این کار راه را برای کودتاهای بعدی باز کرد.

تغییر قطب‌بندی در سیاست خارجی: تاسیس جمهوری داوود خان روابط با پاکستان را به شدت تیره کرد (به دلیل زنده شدن دوباره خط دیورند) و کشور را در سال‌های اول به شدت به شوروی نزدیک ساخت؛ هرچند داوود خان در اواخر عمر خود تلاش کرد از مسکو فاصله بگیرد، اما دیگر دیر شده بود.

کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲، آغازگر «جمهوریت» در افغانستان بود؛ اما این جمهوری بر پایه دموکراسی و آرای مردم بنا نشد، بلکه از لوله تفنگ تانک‌های برخاسته از کودتا متولد شد. این رویداد ناخواسته بستر لازم را برای نفوذ نهایی احزاب چپ‌گرا و آغاز بحران‌های چهل‌ساله بعدی فراهم کرد.

درگذشت استاد غلام‌حسین؛ معمار و پدر آموزش علمی موسیقی در افغانستان (۲۸ سرطان ۱۳۴۶)

این تاریخ یادآور خاموشی یکی از برجسته‌ترین و تاثیرگذارترین چهره‌های فرهنگی و هنری افغانستان است. در ۲۸ سرطان ۱۳۴۶، استاد غلام‌حسین، مردی که موسیقی را از انزوای کوچه‌های خرابات به درون نصاب آموزشی مکاتب مدرن کابل آورد و به آن هویت علمی و آکادمیک بخشید، در کابل درگذشت. او با شکستن تابوهای سنتی، تفکر جامعه را نسبت به هنر موسیقی تغییر داد و به همین دلیل در تاریخ هنر کشور، عنوان «پدر آموزش موسیقی معاصر افغانستان» را به خود اختصاص داد.

پیش از تحولات دهه ۱۳۰۰ خورشیدی، موسیقی در افغانستان عمدتاً به شکل سنتی و سینه به سینه در محله‌ای خاص در کابل قدیم به نام «کوچه خرابات» دست به دست می‌شد. هنرمندان این محله که ریشه در اساتید واردشده از هندوستان (در زمان امیر شیرعلی خان و امیر عبدالرحمن خان) داشتند، کارهای ارزشمندی می‌کردند، اما نگاه غالب جامعه سنتی به موسیقی، نگاهی آماتور و تا حدودی توام با ناپسندی بود. موسیقی به عنوان یک «علم» یا «رشته تحصیلی» شناخته نمی‌شد و کمتر کسی از طبقات دیگر جامعه جرئت می‌کرد فرزندش را به آموختن این هنر تشویق کند.

با روی کار آمدن شاه امان‌الله خان در سال ۱۲۹۸ و آغاز اصلاحات مدرن و فرهنگی، فضا برای دگرگونی‌های هنری باز شد. شاه امان‌الله به دنبال عصری‌سازی تمام ابعاد جامعه، از جمله هنر بود.

تدریس در لیسه‌های معتبر: استاد غلام‌حسین که به اصول علمی، نت‌نویسی و تئوری موسیقی شرقی (راگ‌ها) تسلط کامل داشت، از سوی دولت مامور شد تا برای نخستین بار موسیقی را وارد سیستم درس رسمی کند. او تدریس موسیقی و سرودهای ملی را در مکاتب بزرگی چون لیسه استقلال و لیسه نجات (امانی) آغاز کرد.

تغییر دیدگاه جامعه: این اقدام یک انقلاب فرهنگی بود. وقتی فرزندان مقامات، روشنفکران و عامه مردم در مکاتب عالی در کنار ریاضی و تاریخ، موسیقی را نیز به شکل علمی می‌آموختند، قباحت سنتی این هنر در افکار عمومی فرو ریخت و موسیقی به عنوان یک ارزش فرهنگی و مدنی شناخته شد.

استاد غلام‌حسین تنها به تدریس در مکاتب بسنده نکرد. با تاسیس رادیو کابل، او از اولین اساتیدی بود که ساختار ارکسترهای رادیو را تنظیم کرد. او آهنگ‌ها و تصنیف‌های حماسی، میهنی و غزل‌های اصیل فارسی را با سازهای محلی افغانستان (مانند رباب و تنبور) و سازهای کلاسیک (مانند هارمونیه و طبله) تلفیق کرد و نوعی موسیقی ارکسترال ملی را پدید آورد که هم اصالت شرقی داشت و هم نظم مدرن.

بزرگ‌ترین و ماندگارترین میراث استاد غلام‌حسین، شاگردانی بود که به جامعه هنری تقدیم کرد. او با سخت‌گیری و دلسوزی، نسل جدیدی از هنرمندان را تربیه کرد که سرآمد همه آن‌ها، فرزند خودش استاد محمدحسین سرآهنگ بود.

استاد غلام‌حسین اساسات موسیقی را چنان دقیق به فرزندش آموخت که او بعدها به هندوستان رفت و بالاترین عناوین علمی موسیقی کلاسیک غزل از جمله «سرتاج موسیقی»، «کوه بلند موسیقی» و «شیر موسیقی» را از بزرگ‌ترین محافل هنری شبه‌قاره دریافت کرد و افتخاری بی‌نظیر برای افغانستان آفرید. افزون بر فرزندش، بسیاری از آوازخوانان و نوازندگان رادیو کابل در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ خورشیدی به نحو مستقیم یا غیرمستقیم مدیون شیوه‌ آموزشی او بودند.

وفات استاد غلام‌حسین در ۲۸ سرطان ۱۳۴۶، پایان زندگی مردی بود که موسیقی افغانستان را از یک «صنعت کوچه و بازاری» به یک «علم شریف و دانشگاهی» بدل کرد. جایش در تاریخ معارف و هنر کشور به عنوان یک مصلح فرهنگی همیشه محفوظ است.

اعلام رسمی پادشاهی امیر عبدالرحمن خان و آغاز تمرکز شدید قدرت (۳۱ سرطان ۱۲۵۹)

این تاریخ (برابر با ۲۲ جولای ۱۸۸۰ میلادی) روزی است که یکی از مقتدرترین، بی‌رحم‌ترین و در عین حال، معماران اصلی ساختار اداری و مرزهای جغرافیایی افغانستان مدرن، یعنی امیر عبدالرحمن خان، رسماً به کرسی پادشاهی تکیه زد. رویداد ۳۱ سرطان در شهر چاریکار، نقطه پایانی بر هرج‌ومرج‌های ملوک‌الطوایفی ناشی از جنگ دوم افغان و انگلیس و سرآغاز دوره‌ای شد که در تاریخ به نام دوره «امیر آهنین» شناخته می‌شود.

پس از امضای معاهده ننگین گندمک توسط امیر محمد یعقوب خان و سپس تبعید او به هند توسط بریتانیا، افغانستان به کلی فاقد یک حکومت مرکزی بود. ارتش بریتانیا کابل را اشغال کرده بود، اما با مقاومت و قیام‌های شدید مردمی (به رهبری غازیانی چون ملا مشک عالم) مواجه گشت و در باتلاق کابل گیر کرده بود. انگلیس‌ها به شدت به دنبال راهی آبرومندانه برای خروج از افغانستان بودند، اما نیاز به یک «مرد قدرتمند» داشتند که بتواند پس از خروج آن‌ها، نظم را حفظ کند و مانع نفوذ روسیه تزاری شود.

در همین زمان، عبدالرحمن خان (پسر محمد افضل خان) که ۱۱ سال در سمرقند و تاشکند در تبعیدِ تحت حمایت روسیه به سر می‌برد، فرصت را مناسب دید. او با هوشیاری سیاسی بالا و شناخت دقیق از قبایل، وارد شمال افغانستان شد و به سرعت حمایت متنفذین ترکستان و قطغن را جلب کرد.

عبدالرحمن خان با لشکری از حامیان خود به سوی کابل حرکت کرد و در وادی شمالی مستقر شد. انگلیسی‌ها که قدرت نظامی و نفوذ او را دیدند، ترجیح دادند به جای جنگ، با او وارد معامله شوند.

انعقاد جرگه بزرگ: در ۳۱ سرطان ۱۲۵۹، یک جرگه و تجمع بزرگ از خوانین، علما، سران قبایل و بزرگان ولایات در شهر چاریکار (مرکز ولایت پروان) برگزار شد. در این روز، عبدالرحمن خان در میان هلهله و بیعت حاضران، رسماً به عنوان «امیر جدید افغانستان» اعلام شد.

رسمیت از سوی بریتانیا: لپل گریفین، نماینده سیاسی ارشد بریتانیا در کابل، پیام رسمی دولت انگلیس را فرستاد و پادشاهی امیر عبدالرحمن خان را بر قلمرو کابل و حواشی آن به رسمیت شناخت. این اقدام به انگلیسی‌ها اجازه داد تا چند هفته بعد (در ماه اگست)، با خیالی آسوده نیروهای خود را از کابل خارج کنند.

امیر عبدالرحمن خان پادشاهی هوشیار بود؛ او می‌دانست که بدون مفاهمه با انگلیس نمی‌تواند تخت کابل را حفظ کند. بنابراین توافق پنهانی میان او و لندن شکل گرفت:

بریتانیا متعهد شد که در امور داخلی افغانستان هیچ‌گونه مداخله‌ای نکند، دست امیر را در سرکوب رقبایش باز بگذارد و سالانه کمک‌های مالی و تسلیحاتی (مستعمری) به کابل بفرستد.

در مقابل، امیر عبدالرحمن خان پذیرفت که سیاست خارجی افغانستان تحت نظارت و کنترل هند بریتانیا باشد و کشور بدون مشورت لندن با هیچ قدرت خارجی (به‌ویژه روسیه) رابطه برقرار نکند. این وضعیت تا زمان استقلال کشور توسط شاه امان‌الله خان (۱۲۹۸) ادامه داشت.

با تکیه زدن امیر بر تخت کابل در ۳۱ سرطان، استراتژی اصلی او یعنی «مرکزی‌سازی مطلق قدرت» آغاز شد. او معتقد بود افغانستان مانند یک دیگ جوشان است که تنها با یک سرپوش آهنین مهار می‌شود.

سرکوب بی‌رحمانه ملوک‌الطوایفی: او در طول ۲۱ سال حکومت خود، بیش از ۴۰ شورش بزرگ داخلی را با قساوت و بی‌رحمی بی‌سابقه‌ای سرکوب کرد. شورش‌های بزرگ غلجایی‌ها، قیام مردم هزاره و شورش پسرعمویش محمد اسحاق خان در شمال با خشونت تمام درهم کوبیده شد و او از سرهای مغلوبین، «کله‌منارها» ساخت تا مایه عبرت دیگران شود.

تثبیت مرزهای مدرن: در زمان او بود که مرزهای جغرافیایی کنونی افغانستان شکل گرفت؛ از جمله ترسیم مرزهای شمال با امپراتوری روسیه (پامیر و آمودریا) و امضای معاهده جنجالی خط دیورند (۱۸۹۳ میلادی) با سر مورتیمر دیورند که مرزهای شرقی و جنوبی را مشخص کرد.

رویداد ۳۱ سرطان ۱۲۵۹ خشت اولِ ساختار سیاسی مدرن افغانستان را گذاشت. امیر عبدالرحمن خان توانست کشوری ملوک‌الطوایفی و پاره‌پاره را به یک دولت مرکزی واحد و باثبات تبدیل کند؛ هرچند بهای این ثبات، استبداد شدید، خفقان اجتماعی و واگذاری موقت استقلال تغییرات خارجی کشور بود.

برچسب‌ها

تحلیلپژوهشدیدگاهگزارش ویژهسرمقالهافغانستاندموکراسیانتخاباتامور منطقه‌ایمهاجرتهویتپناهندگانکابلروزنامه‌نگاریرسانهآزادی مطبوعات
این مقاله را به اشتراک بگذارید
اشتراک‌گذاری: