Skip to content
رفتن به محتوا
افغانستانگزارش ویژهخبر فوری

مرثیه‌ای برای ناجی بیگزاد؛ مردی که روحش در غربت شکست و جسمش در وطن دفن شد

روایتی از جان‌باختن غم ‌انگیز یک نویسنده افغانستان

سهیلا راستین۵ دقیقه مطالعه
ناجی بیگزاد، کارمند پیشین ریاست اجراییه، مهاجری که از دست طالبان به ایران گریخت، اما به خاطر تحقیر دوباره به افغانستان رفت و در معدن طلا جان باخت.
ناجی بیگزاد نویسنده‌ و فعال مدنی | عکس: شبکه‌های اجتماعی
اشتراک‌گذاری:

روایت ناجی بیگزاد، داستان یک مرد نیست؛ داستان یک نسل است. نسلِ مغزهای فراری، دست‌های پینه‌بسته و قلب‌های شکسته‌ای که میان جهنم وطن و غربت بی‌رحم، سرگردانند. ناجی، مردی ۳۹ ساله با مدرک کارشناسی ارشد علوم سیاسی، روزی فکر می‌کرد قلمش می‌تواند جهان را تغییر دهد. اما چرخ روزگار او را از سایه وحشت طالبان در کابل، به کوچه‌های پر از کینه و تحقیر در اصفهان کشاند و سرانجام، در اعماق تاریک یک معدن طلا در بدخشان، زیر آوار سنگ و خاک، برای همیشه ساکت کرد.

ناجی به امید سقف امن و تحصیل فرزندانش از زیر سایه طالبان به ایران گریخته بود. خانواده‌اش در پی او، راه‌های پرخطر قاچاق را گز کردند تا به پدر برسند. آن‌ها تصور می‌کردند در کشوری با «زبان، فرهنگ و تمدن مشترک» آغوشی گرم خواهند یافت، اما حقیقت غربت، چهره کریه خود را خیلی زود نشان داد.

ناجی که روزگاری کارمند ریاست اجرائیه افغانستان بود، در ایران تن به کارهای شاقه و نگهبانی داد. او در یادداشت‌های جان‌سوزش در فیسبوک از زندگی در فضای تحقیرآمیز ایران، از دردی پرده برداشت که فراتر از فقر مادی بود: مرگ تدریجی عزت نفس.

ناجی در یکی از پست‌هایش نوشته بود:‌‌‌ «نگاه از بالا به پایین و تحقیرآمیز، اینجا وحشتناک است و وصف‌ناپذیر... اگر در جهنم طالبان جسم آدمی در خطر باشد، اینجا روح آدمی صدمه می‌بیند.»

او با داشتن مدرک قانونی اقامت، هر روز جام زهر تبعیض را سر می‌کشید. تلخ‌ترین بخش داستان او، تماشای خرد شدن غرور فرزندانش بود. دو سال تلاش کرد تا پسر بزرگش، بهنام، را در مکتب ثبت‌نام کند، اما درها به رویش بسته ماندند. در عوض، سهم کودکانش از کوچه‌های اصفهان، کلماتی باروت‌وار هم‌چون «افغانی کثافت» و لت‌وکوب شدن توسط همسایگان بود. وقتی مردی با موتورسایکل به بایسکل کودکانش کوبید و بهنام را زخمی کرد، جواب ایرانی تنها یک جمله بود: «آشغالی‌های کثیف، گورتان را گم کنید..»

او با قلبی مالامال از اندوه، در آخرین یادداشت‌هایش وجدان‌های خفته را تکان داد و نوشت: «به کودکانم نصیحت خواهم کرد که هیچ‌گاه فریب شعارهای دروغینی چون "حوزه مشترک تمدنی" و "زبان مشترک" را نخورند.»

ناجی خسته از توهین صاحب‌کار ایرانی ترجیح داد به همان وطنی بازگردد که از آن گریخته بود. او به افغانستان برگشت؛ نه برای زندگی، که برای بقای چهار فرزندش. بزرگ‌ترین‌شان ۹ ساله و کوچک‌ترین‌شان دختری دو ساله که هنوز معنای وطن و غربت را نمی‌داند.

در کشوری غارت‌زده و فاقد کمترین استانداردهای ایمنی، این نخبۀ علوم سیاسی ناچار شد کلنگ کارگری به دست بگیرد و راهی اعماق تاریک معدن طلای بدخشان شود. او رفت تا از دل خاک، طلا بیرون بکشد تا شاید بهنام و بهروز دیگر آواره و گرسنه نباشند.

اما روز پنجشنبه، ۱۱ سرطان، دیوار سست معدن فروریخت. خاک تاریک بدخشان، جسم خسته و روح مجروح ناجی را در آغوش کشید. او زیر تلی از خاک طلا، در آرزوی یک زندگی معمولی برای فرزندانش، جان سپرد.

پیکر بی‌جان ناجی بیگزاد در ولسوالی شکی بدخشان به خاک سپرده شد. او رفت، در حالی که دنیا را با نارضایتی عمیق و قلبی شکسته از مدعیان هم‌زبانی و هم‌فرهنگی ترک گفت. او رفت، اما چهار فرزند چشم‌به‌راه و یادداشت‌هایی سراسر درد از خود به یادگار گذاشت؛ یادداشت‌هایی که آیینه‌ای تمام‌رخ از رنج بی‌پایان مهاجران افغان در دنیای امروز است. قصه ناجی، قصه تلخِ طلایی است که به بهای خونِ قلم‌به‌دستان استخراج می‌شود.

برچسب‌ها

پژوهشتحلیلگزارش ویژهتوضیح‌دهندهخبرحقوق بشرمنطقهآزادی مطبوعاتسیاستروزنامه‌نگاریافغانستانسلامتامنیتجوانانمهاجرتپناهندگانکابل
این مقاله را به اشتراک بگذارید
اشتراک‌گذاری: