Skip to content
رفتن به محتوا
دیدگاهدیدگاه

از مکتب بسته و سلب حق انتخاب تا رؤیایی که هنوز زنده است

ارسالی

ارسالی: نسرین میرزایی۸ دقیقه مطالعه
از مکتب بسته و سلب حق انتخاب تا رؤیایی که هنوز زنده است
از مکتب بسته و سلب حق انتخاب تا رؤیایی که هنوز زنده است | عکس: رسانه کاتب
اشتراک‌گذاری:

پیش از پانزدهم آگست، هیچ‌وقت فکر نکرده بودم که ممکن است روزی «مکتب رفتن» یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای زندگی‌ام شود.

مکتب برایم چیزی عادی بود؛ بخشی از زندگی روزمره. صبح از خواب بیدار می‌شدم، کتاب‌هایم را برمی‌داشتم، به صنف می‌رفتم، درس می‌خواندم و مثل هزاران دختر دیگر درباره آینده خیال می‌کردم.

آن زمان نمی‌دانستم بعضی چیزها تا وقتی از انسان گرفته نشوند، ارزش واقعی‌شان را نشان نمی‌دهند.

پانزدهم آگست همان روزی بود که فهمیدم یک زندگی می‌تواند در فاصله چند ساعت، شکل دیگری پیدا کند.

صبح آن روز دلم بی‌قرار بود. دلیل مشخصی برایش نداشتم. فقط احساس می‌کردم چیزی در حال تغییر است؛ تغییری بزرگ‌تر از آنچه بتوانم در آن سن درکش کنم.

بعد خبرها رسیدند.

طالبان وارد کابل شدند.

برای خیلی‌ها شاید آن روز یک تحول سیاسی بود، سقوط یک حکومت و آمدن حکومتی دیگر. اما برای من، سیاست ناگهان وارد کوچک‌ترین بخش‌های زندگی‌ام شد؛ وارد کتاب‌هایم، صنفم، رؤیاهایم و حتی تصمیم‌هایی که قرار بود درباره آینده‌ام گرفته شود.

دروازه مکتب بسته شد.

شاید برای کسی که هر روز می‌تواند آزادانه به مکتب یا دانشگاه برود، جمله «دروازه مکتب بسته شد» فقط چند کلمه باشد.

اما پشت این چند کلمه، زندگی یک دختر می‌تواند متوقف شود.

وقتی دروازه مکتب به روی من بسته شد، فقط یک ساختمان را از دست ندادم. مسیری را از دست دادم که فکر می‌کردم مرا به آینده می‌رساند.

تا پیش از آن روز، تصورم از زندگی ساده بود: درس می‌خوانم، بزرگ می‌شوم، انتخاب می‌کنم چه کسی باشم و برای رسیدن به آن تلاش می‌کنم.

بعد فهمیدم گاهی حتی حق انتخاب کردن نیز می‌تواند از انسان گرفته شود.

تنها یک ماه پس از بسته‌شدن مکتب، خانواده‌ام تصمیم گرفتند مرا نامزد کنند.

مردی که برایم انتخاب شده بود حدود ده سال از من بزرگ‌تر بود.

من این ازدواج را انتخاب نکرده بودم.

خانواده‌ام می‌ترسیدند. وضعیت کشور نامعلوم بود و آینده دختران مبهم‌تر از همیشه. نگرانی‌شان این بود که مبادا روزی برایم اتفاقی بیفتد، مبادا مردم حرفی بزنند، مبادا «بدنام» شوم.

در ذهن آنان شاید ازدواج راهی برای محافظت از من بود.

می‌گفتند می‌خواهند دخترشان را «خوشبخت» کنند.

اما من در آن روزها معنای دیگری از خوشبختی داشتم.

برای من خوشبختی این بود که بتوانم صبح کتاب‌هایم را بردارم و به مکتب بروم.

این بود که کسی به جای من تصمیم نگیرد چه زمانی باید ازدواج کنم.

این بود که قبل از همسر کسی شدن، فرصت داشته باشم خودم را بشناسم و بفهمم می‌خواهم چه کسی شوم.

یک ماه نامزد بودم و بیشتر آن روزها گریه می‌کردم.

احساس می‌کردم زندگی‌ام یکی‌یکی از دستم بیرون می‌رود.

اول مکتب.

بعد آینده‌ای که برای خودم تصور کرده بودم.

و حالا حتی تصمیم درباره زندگی شخصی‌ام.

گاهی سخت‌ترین بخش یک اتفاق این نیست که چیزی را از دست بدهی؛ این است که ببینی دیگران درباره آینده تو تصمیم می‌گیرند، در حالی که خودت هنوز هزار حرف ناگفته داری.

اما درست در همین نقطه، چیزی اتفاق افتاد که هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم برایم عجیب است.

مردی که بدون انتخاب من وارد زندگی‌ام شده بود، تبدیل شد به نخستین مردی که در آن روزها حق انتخاب مرا جدی گرفت.

نامزدم از من حمایت کرد.

به من گفت:

«برو و برای خودت زندگی کن.»

این شاید برای کسی فقط یک جمله باشد.

اما برای من، در آن روزها، معنای بزرگی داشت.

در زمانی که احساس می‌کردم دیگران درباره مکتبم، رفت‌وآمدم، آینده‌ام و حتی ازدواجم تصمیم می‌گیرند، یک نفر به من گفت که زندگی‌ام متعلق به خودم است.

او با خانواده خودش و با خانواده من صحبت کرد و از تصمیمم برای ادامه تحصیل و دنبال کردن رؤیاهایم حمایت کرد.

من آن روز فهمیدم حمایت همیشه به این معنا نیست که کسی راه را برایت هموار کند.

گاهی حمایت فقط این است که یک نفر به تو یادآوری کند هنوز حق داری انتخاب کنی.

راه، البته، آسان نشد.

محدودیت‌ها هر روز بیشتر می‌شدند. مکتب بسته بود. فرصت‌های آموزشی کمتر شده بودند. برای دختران حتی بیرون شدن از خانه نیز روزبه‌روز دشوارتر می‌شد.

اما در ذهن من هنوز همان جمله وجود داشت:

«برو و برای خودت زندگی کن.»

آن جمله برایم مثل اجازه‌ای بود که شاید نباید هیچ‌وقت به آن نیاز می‌داشتم؛ چون حق زندگی کردن برای خود، اساساً باید متعلق به هر انسان باشد.

با این حال، در آن شرایط، همین جمله امید بزرگی بود.

یک سال گذشت.

دوباره پانزدهم آگست رسید.

تاریخی که پیش از آن، مکتب و بخشی از آینده‌ام را از من گرفته بود.

و این بار، چیز دیگری را از من گرفت.

نامزدم در مسیر بامیان و کابل جانش را از دست داد.

وقتی خبر را شنیدم، این بار مسئله فقط از دست دادن یک انسان نبود.

کسی را از دست داده بودم که در یکی از دشوارترین دوره‌های زندگی‌ام به من گفته بود تسلیم تصمیم دیگران نشوم.

کسی که ورودش به زندگی من با انتخاب خودم نبود، اما در نهایت یکی از معدود کسانی شد که انتخاب مرا به رسمیت شناخت.

این تناقض هنوز برایم سنگین است.

من نمی‌خواستم نامزد شوم.

اما همان کسی که نامزدم شده بود، بعدتر به من گفت برای خودت زندگی کن.

و درست زمانی که داشتم معنای آن حمایت را می‌فهمیدم، او را هم از دست دادم.

دوباره پانزدهم آگست بود.

یک سال پیش در همان تاریخ، آینده‌ام در مکتب متوقف شده بود.

یک سال بعد، انسانی را از دست دادم که به من گفته بود آن آینده را رها نکنم.

گاهی با خودم فکر می‌کردم این تاریخ دیگر چه چیزی می‌تواند از من بگیرد؟

چند بار می‌شود یک انسان از نو شروع کند؟

چند بار می‌شود چیزی را که دوست دارد از دست بدهد و باز هم به خودش بگوید: ادامه بده؟

من مانده بودم و رؤیاهایی که انگار برای دومین بار باید دفن‌شان می‌کردم.

اما چیزی در من نمی‌خواست آن‌ها را دفن کند.

درد همیشه انسان را قوی نمی‌کند. بعضی روزها فقط درد است. بعضی شب‌ها هیچ درس بزرگی در رنج وجود ندارد؛ فقط دلت می‌خواهد آن اتفاق هرگز نمی‌افتاد.

من هم روزهایی داشتم که نمی‌خواستم قوی باشم.

فقط می‌خواستم زندگی عادی باشد.

می‌خواستم مثل یک دختر عادی به مکتب بروم، درس بخوانم، از امتحان بترسم، از نمره خوب خوشحال شوم و درباره آینده‌ای فکر کنم که دیگران آن را برایم تعیین نکرده باشند.

اما آن زندگی عادی دیگر وجود نداشت.

پس مجبور شدم معنای دیگری برای ادامه دادن پیدا کنم.

کم‌کم فهمیدم اگر همه آنچه اتفاق افتاده بود را پایان داستان خود بدانم، در حقیقت اجازه داده‌ام کسانی که راه مرا بسته‌اند، پایان داستانم را هم بنویسند.

نمی‌خواستم چنین شود.

مکتب از من گرفته شد، اما میل به یاد گرفتن نه.

راه رسمی تحصیل بسته شد، اما ذهنم نه.

کسی را که حمایتم می‌کرد از دست دادم، اما حرفش هنوز با من بود:

«برو و برای خودت زندگی کن.»

بعدها بیشتر به معنای این جمله فکر کردم.

برای خودت زندگی کردن یعنی چه؟

برای من دیگر فقط به معنای دنبال کردن یک رؤیا نبود.

یعنی نپذیرم که دختر بودن، تمام هویت من را تعریف کند.

یعنی نپذیرم که دیگران به جای من تعیین کنند تا کجا حق دارم پیش بروم.

یعنی حتی وقتی اختیار بسیاری از چیزها را از من گرفته‌اند، آن بخش کوچکی از اختیار را که هنوز در ذهن و اراده‌ام باقی مانده، حفظ کنم.

من نمی‌خواهم خودم را فقط با چیزهایی که از دست داده‌ام تعریف کنم.

من فقط «دختری که مکتبش بسته شد» نیستم.

فقط «دختری که مجبور به نامزدی شد» نیستم.

فقط «دختری که کسی را از دست داد» هم نیستم.

من انسانی هستم که هنوز می‌خواهد برای آینده‌اش تصمیم بگیرد.

شاید همین، ساده‌ترین و در عین حال دشوارترین خواسته من باشد.

امروز میلیون‌ها دختر در افغانستان با آینده‌ای نامعلوم زندگی می‌کنند.

دخترانی هستند که هنوز لباس مکتب‌شان را نگه داشته‌اند.

دخترانی هستند که بعد از صنف ششم نمی‌دانند مرحله بعدی زندگی‌شان چیست.

دخترانی هستند که رؤیای داکتر شدن، معلم شدن، مهندس شدن یا نویسنده شدن دارند، اما نمی‌دانند از کدام راه باید به آن برسند.

و دخترانی هم هستند که شاید بعد از بسته‌شدن مکتب، مانند من، ناگهان با مسئله ازدواج روبه‌رو شده‌اند.

وقتی یک دختر از آموزش محروم می‌شود، فقط کتاب را از دست نمی‌دهد.

قدرت انتخابش کمتر می‌شود.

استقلالش آسیب می‌بیند.

امکان شناختن خودش و ساختن آینده‌ای که خودش می‌خواهد، محدودتر می‌شود.

برای همین است که مسئله آموزش برای من فقط مسئله رفتن به یک صنف نیست.

مسئله این است که آیا یک دختر حق دارد درباره زندگی خودش تصمیم بگیرد یا نه.

پانزدهم آگست چیزهای زیادی را در زندگی من تغییر داد.

مکتب رفتن را از یک کار روزمره به یک رؤیا تبدیل کرد.

مرا زودتر از زمانی که انتظار داشتم با تصمیم‌های بزرگ زندگی روبه‌رو ساخت.

و بعد انسانی را از من گرفت که در میان همان آشفتگی به من یادآوری کرده بود زندگی‌ام باید متعلق به خودم باشد.

اما هنوز یک چیز باقی مانده است.

من هنوز می‌توانم تصمیم بگیرم که تسلیم نشوم.

شاید نتوانم همه درهای بسته را باز کنم.

شاید نتوانم زمان را به عقب برگردانم.

شاید نتوانم دوباره آن روزها یا آدم‌هایی را که از دست داده‌ام پس بگیرم.

اما می‌توانم نگذارم آنچه از دست داده‌ام، تمام آنچه از من باقی مانده را نیز با خود ببرد.

و هر بار که خسته می‌شوم، همان جمله دوباره در ذهنم زنده می‌شود:

«برو و برای خودت زندگی کن.»

حالا معنای این جمله برایم بیشتر از گذشته است.

یعنی یاد بگیر.

یعنی انتخاب کن.

یعنی حتی اگر راهی را بستند، خودت را نبند.

یعنی اجازه نده دیگران تمام داستانت را به جای تو بنویسند.

من نمی‌دانم چه زمانی دوباره دروازه مکتب‌ها به روی همه دختران افغانستان باز خواهد شد.

نمی‌دانم چند سال دیگر باید منتظر بمانیم.

اما می‌دانم که نمی‌خواهم روزی که آن دروازه باز شد، دختری باشم که دیگر هیچ رؤیایی برای بردن با خود به داخل صنف ندارد.

تا آن روز، باید رؤیاهایم را زنده نگه دارم.

برای خودم.

برای دختری که روزی فکر می‌کرد مکتب رفتن چیزی عادی است.

و برای انسانی که در یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام به من گفت:

«برو و برای خودت زندگی کن.»

شاید امروز مکتب رفتن هنوز برایم یک رؤیا باشد.

اما من دیگر نمی‌خواهم فقط پشت یک دروازه بسته منتظر بمانم.

می‌خواهم آن‌قدر یاد بگیرم، رشد کنم و ادامه بدهم که اگر روزی آن دروازه باز شد، بتوانم از آن عبور کنم؛ نه به‌عنوان دختری که پنج سال از زندگی‌اش را از دست داده، بلکه به‌عنوان دختری که پنج سال تمام نگذاشت رؤیایش از دست برود.

برچسب‌ها

دیدگاهحقوق بشرآموزشزنانجوانانافغانستانرسانهجامعهفرهنگ
این مقاله را به اشتراک بگذارید
اشتراک‌گذاری:

مطالب مرتبط