Skip to content
رفتن به محتوا
دیدگاهدیدگاه

۱۵ آگست؛ یادآور پنج سال درهای بسته

ارسالی

ارسالی: فاطمه احمدی۳ دقیقه مطالعه
روایت دختران از پنج سال بسته بودن دروازه های مکاتب
روایت دختران از پنج سال بسته بودن دروازه های مکاتب | عکس: رسانه کاتب
اشتراک‌گذاری:

من دختری هستم که پنج سال پیش، دروازه‌های آموزش به‌یک‌باره به رویم بسته شد؛ نه فقط به روی من، بلکه به روی میلیون‌ها دختر افغان، تنها به جرم دختر بودن.

مگر دختر بودن چه جرمی است که یک دختر نتواند درس بخواند، کار کند و آینده بسازد؟ مگر ما انسان نیستیم؟ مگر ما رؤیا نداریم؟ مگر ما بخشی از این کشور و این جامعه نیستیم که امروز این‌همه از حقوق خود محروم مانده‌ایم؟

پنج سال پیش، درست در همین روزها، مصروف امتحانات چهارونیم‌ماههٔ مکتب بودیم که طالبان رسیدند. آن روزها را به‌خوبی به یاد دارم. حتی نتوانستیم امتحان مضمون‌هایی را که باقی مانده بود، به پایان برسانیم.

در میان تمام درگیری‌ها و خبرهای سیاسی، من مشغول خواندن کتاب‌هایم بودم تا مبادا نمرهٔ کمی بگیرم. دوست داشتم باز هم پارچهٔ اول‌نمرگی‌ام را به خانه بیاورم و به پدر و مادرم نشان بدهم. اما هر روز وضعیت به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد و هر روز ترسناک‌تر و نگران‌کننده‌تر می‌شد.

خبر سقوط پی‌هم ولایت‌ها به دست طالبان می‌رسید. وقتی مردم دور هم می‌نشستند، بیشتر درباره سیاست حرف می‌زدند. بعضی‌ها خوش‌بین بودند و بسیاری نگران.

من از مادرم درباره طالبانِ بیست سال پیش شنیده بودم و چیزهایی که تعریف می‌کرد، اصلاً خوشایند نبود. مادرم از سخت‌گیری‌ها و محدودیت‌های آن زمان می‌گفت؛ از اینکه زنان نمی‌توانستند کار کنند یا درس بخوانند و حتی به‌تنهایی جایی بروند.

شنیدن این حرف‌ها برای من، که دختری آزاد و بلندپرواز بودم، ساده نبود. هر لحظه درباره خودم، هم‌نسلانم و آینده‌ام احساس ترس و نگرانی می‌کردم.

یک روز پیش از سقوط کابل، امتحان مضمون دری داشتیم. استادانی که ناظر امتحان بودند، بسیار مضطرب و نگران به نظر می‌رسیدند. هر دو درباره سقوط پی‌هم ولایت‌ها و نزدیک شدن طالبان به کابل حرف می‌زدند.

ما شاگردان هم ناخودآگاه، به‌جای تمرکز روی ورق امتحان، به حرف‌های آن‌ها گوش می‌دادیم. آن روز اصلاً نفهمیدم روی ورق امتحانم چه نوشتم.

پس از جمع‌آوری اوراق، مدیر وارد صنف شد و گفت:

«بسیاری از مکاتب امتحانات‌شان را به پایان رسانده‌اند. از شما سه مضمون باقی مانده است. فردا همهٔ مضمون‌ها را بخوانید؛ امتحان می‌گیریم.»

شاگردان مخالفت کردند، اما چاره‌ای نبود. باید امتحانات تمام می‌شد، چون وضعیت هر روز بدتر می‌شد.

اما فردای آن روز، طالبان به کابل رسیدند و ما دیگر نتوانستیم همان سه مضمون باقی‌مانده را هم امتحان بدهیم.

از آن روز به بعد، وضعیت به‌یک‌باره تغییر کرد. بزرگ‌ترین تغییر، کنار زده شدن زنان و دختران از بخش‌های زیادی از جامعه بود. دختران از رفتن به مکتب و دانشگاه محروم شدند و محدودیت‌های گسترده‌ای بر کار و رفت‌وآمد زنان وضع شد.

از آن زمان تا امروز، یک پرسش هنوز در ذهن من باقی مانده است: ما به چه جرمی از حقوق خود محروم شدیم؟

روزها و سال‌هاست منتظریم که دوباره دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها باز شود، اما خبری نیست.

در این سال‌ها دختران زیادی مجبور به ازدواج و خانه‌داری شدند؛ دخترانی که می‌توانستند درس بخوانند، پیشرفت کنند و آیندهٔ خود را بسازند. میلیون‌ها دختر دیگر نیز در وضعیتی نامعلوم زندگی می‌کنند و نمی‌دانند با چه آینده‌ای روبه‌رو خواهند شد.

من از جهان می‌خواهم که صدای دختران افغانستان را بشنود.

پنج سال گذشته است و هنوز بسیاری از ما در محدودیت به سر می‌بریم. چرا زنان و دختران باید قربانی سیاست‌هایی شوند که در تعیین آن‌ها نقشی ندارند؟

من از روزی می‌ترسم که نسل تازه‌ای از دختران فرصت باسواد شدن را از دست بدهد. بیشتر از همه برای دخترانی نگرانم که تازه به صنف ششم رسیده‌اند و نمی‌دانند آیا سال تعلیمی بعدی برای آن‌ها وجود خواهد داشت یا نه؛ فقط به خاطر اینکه دختر هستند.

نباید بگذاریم صنف ششم آخرین صنف تعلیمی این دختران باشد.

نباید بگذاریم آن‌ها نیز همان دوری از مکتب را تجربه کنند که ما تجربه کردیم.

هنوز دیر نشده است. دروازه‌هایی که بسته شده‌اند، می‌توانند دوباره باز شوند.

من باور دارم حضور و آموزش زنان در کنار مردان، نه تهدید، بلکه ضرورتی برای ساختن جامعه‌ای آگاه‌تر، توانمندتر و پیشرفته‌تر است.

پنج سال پیش، من فقط می‌خواستم امتحان‌هایم را تمام کنم، نمرهٔ خوب بگیرم و پارچهٔ اول‌نمرگی‌ام را به پدر و مادرم نشان بدهم.

آن امتحان هیچ‌وقت تمام نشد.

اما انتظار من برای برگشتن به صنف هنوز تمام نشده است.

برچسب‌ها

دیدگاهافغانستانبحرانجوانانزنانآموزشمهاجرتهویترسانهجامعهفرهنگحقوق بشر
این مقاله را به اشتراک بگذارید
اشتراک‌گذاری:

مطالب مرتبط