بازخوانی اندیشه و میراث محمداسماعیل مبلغ
محمداسماعیل مبلغ، روشنفکر فراموش شده هزارهها

چندین بار خواستم تا در مورد اسماعیل مبلغ، نابغهای بهسودی سیاههای بنویسم. اما فرصتی نمی شد. در این نوشتار نگاهی به زندگی و میراث آن مرد بزرگ اندیشه و خردورزی شده است.
تاریخ معاصر افغانستان پر از ستارههای درخشانی است که پیش از رسیدن به نیمهراهِ آسمان، در طوفانهای سهمگین سیاسی خاموش شدند. در این میان، محمداسماعیل مبلغ یکی از حیرتانگیزترین و در عین حال گمنامترین نوابغ فکری نیمه دوم قرن بیستم است؛ مردی که قلمی به صلابت صخره و اندیشهای به پویایی رود داشت، اما جغرافیا و تاریخِ بیرحم، او را در اوج پختگی از جامعهاش ربود. برای درک عظمت فکری او، باید زیستنامه، دغدغههای بنیادین و آن ابعادِ ناگفتهای از زندگیاش را ورق بزنیم که او را به معماری برای سقف مشترک فکری افغانستان تبدیل میکرد.
بزرگترین شگفتی در کارنامهٔ علمی اسماعیل مبلغ، خودساختگیِ حیرتانگیز اوست. در روزگاری که مدرکگرایی بوروکراتیک آرامآرام بر نهادهای آموزشی سایه میانداخت، او بدون داشتن کوچکترین مدرک دانشگاهی رسمی، به چنان درجهای از تسلط بر فلسفه اسلامی، عرفان نظری و جامعهشناسی مدرن غرب رسید که استادان دانشگاه کابل با احترام جایش را بر صدر کلاسهای تدریس گشودند. او مذهب و فلسفه را در مدارس سنتی کابل آموخته بود، اما ذهنش در مرزهای سنت متوقف نماند. او عمیقترین متون فلسفی ملاصدرا و ابنسینا را با آخرین دستاوردهای فکری کانت، هگل و مارکس پیوند زد.
فعالیتهای علمی مبلغ صرفاً به اتاقهای دربسته و کلاسهای درس محدود نمیشد. او یکی از وزنههای اصلی تدوین «دایرةالمعارف آریانا» بود و با نگارش بیش از ۸۰ مدخل تخصصی، تلاش کرد عقلانیت و روشمندی علمی را به این پروژهٔ بزرگ تزریق کند. در فضایی که سانسور حکومتی بیداد میکرد، او با نامهای مستعار عجیبی همٰچون «زیتا»، «آخیلوس» و «عرجستان» در نشریات معتبر کابل مینوشت تا نشان دهد برای او قلم، سنگر بیداری است نه ابزار نامونان.
اما مبلّغ، فیلسوفی گوشهگیر نبود. او تفکر را به متن جامعه و سیاست کشانید. در قامت نماینده پارلمان ایستاد، در کنار سید اسماعیل بلخی منبر را به رسانهٔ آگاهیبخش تودهها تبدیل کرد.
هستهٔ اصلی اندیشهٔ مبلغ در روزگاری شکل گرفت که کابل میان سنتگرایی منجمد و کمونیسم وارداتی شوروی تکه و پاره شده بود. در شرایطی که روحانیت سنتی در برابر جاذبههای فکری مارکسیسم برای نسل جوان، تنها به تکفیرهای بیاثر متوسل میشد، مبلغ با تکیه بر آثاری چون «دین تریاک نیست»، وارد کارزار نقد علمی شد. او به جای دشنام، با منطق و جامعهشناسی به جنگ مارکسیسم رفت.
مبلغ استدلال میکرد که کارل مارکس در نقد دین دچار مغالطه شده و «مذهب توجیه» (دینی که تودهها را تخدیر و فقر را تقدیس میکند) را با «دین تغییر» اشتباه گرفته است.
از سوی دیگر، او بر خلاف روشنفکران انقلابیِ همعصرش مانند علی شریعتی، هرگز به بهانهٔ مبارزه، به فلسفه و عرفان پشت نکرد. مبلغ معتقد بود مبارزهٔ بدون عمقِ فلسفی، به ایدئولوژیزدگی کور میانجامد و مأموریت خود را استخراج نظریهٔ عدالت از درون حکمت صدرایی قرار داد.
تراژدی بزرگ زندگی او در همین نقطه رقم خورد. حکومتهای توتالیتر همیشه از اندیشه بیشتر از تفنگ هراس دارند. با وقوع کودتای کمونیستی در ثور ۱۳۵۷، رژیم جدید کابل که تاب ایستادگی در برابر نقد علمی و نفوذ کلام مبلغ در میان دانشجویان را نداشت، او را دستگیر و روانه زندان پلچرخی کرد. در عقرب ۱۳۵۸، نام او در لیست قربانیانی قرار گرفت که شبانه در گورهای دستهجمعی زنده به گور شدند. ترور او در سن ۳۹ سالگی، تکرار سرنوشتِ تلخ سهروردی و عینالقضات در تاریخ ما بود؛ درختی که درست در فصل میوهدهی و اوج پختگی علمی، تبر خورد و جامعه را از ثمرات خود محروم ساخت.
با این حال، بعدِ ناگفته و پوشیدهٔ زندگی مبلغ که او را از همعصرانش متمایز میسازد، پروژهٔ تمدنی او برای پیوند دادن دلها و ذهنها در افغانستان بود. در جامعهای که گسلهای قومی و مذهبی (شیعه و سنی) همواره به دست سیاستمداران فعال میشد، او دست به یک پلسازی شگفتانگیز زد. او به عنوان یک دانشمند برجستهٔ شیعه، سالها از عمر خود را وقف تحقیق، تصحیح و تحلیل آراء عبدالرحمان جامی (عارف بزرگ اهل سنت) کرد. انتشار رسالهٔ «جامی و ابنعربی» توسط او نشان داد که حقیقت عرفان و فلسفه، مرزهای فرقهای را میشکند. او در عمل ثابت کرد که میتوان از مرزهای مذهبی فراتر رفت و به انسان و حقیقت نگریست.
دغدغهٔ دیگر او بومیسازی عقلگرایی بود. در دهههای ۴۰ و ۵۰ خورشیدی، این تصور غلط ترویج میشد که خردورزی کالایی وارداتی از غرب یا مسکو است. مبلغ با اصرار بر به کار بردن عناوینی چون «ابنسینای بلخی»، تلاش کرد به نسل جوان یادآوری کند که ریشههای فلسفه و عقلانیت در خاک خودشان تنومند شده است و برای فیلسوف بودن نیازی به بریدن از هویت خویش ندارند.
او نمونهٔ عالی یک «روشنفکر متصل» بود؛ کسی که با مدرنترین ابزار فکری روز مجهز بود، لباس امروزی میپوشید و در دانشگاه تدریس میکرد، اما ریشههایش در اعماق باورهای مردمش بود. او تودهها را میفهمید، با زبان آنها سخن میگفت و هرگز چون روشنفکران برج عاجنشین، به فرهنگ جامعهاش اهانت نکرد. گمنام ماندن امروزِ او، بهای تلخی است که افغانستان به خاطر غلبهٔ تفنگ بر قلم، و غوغای جهل بر سکوتِ خرد پرداخته است؛ اما خاکسترِ اندیشهٔ او هنوز زیر آوارهای تاریخ زنده است و منتظر دستهایی است که آن را دوباره شعلهور کنند.
برچسبها
مطالب مرتبط



روزشمار تحولات؛ سرطان، ماه حادثههای سرنوشتساز در تاریخ افغانستان

