
امسال هم آگست با خود خوشی نیاورد
ماهها بود که زمزمه سقوط ولایتها همهجا پیچیده بود؛ از غزنی گرفته تا هرات و مزار. نهتنها ولایتها یکی پس از دیگری سقوط میکردند، بلکه امید ما هم سقوط میکرد.
کمکم همه ولایتها به تاریکی پیوستند؛ تاریکیای که جان هزاران نفر را قربانی کرد.
صبح آن روز مثل همیشه راهی مکتب شده بودم. در بیکم کتاب و قلم بود و یونیفورم مکتب را به تن داشتم؛ اما نمیدانستم که آن روز، آخرین روز بودنم در مکتب و کنار دوستانم خواهد بود.
استادها با انگیزهای کمتر از همیشه درس را شروع کردند. چهره همه آشفته به نظر میرسید. وقتی ساعت آخر رسید، مدیر مکتب وارد صنف شد. با گلویی پر از بغض گفت:
«دخترانم، امروز درسهایتان در اینجا تمام است. همهتان زودتر به خانه بروید. دعا میکنم بار دیگر همه ما در همین صنف و کنار هم جمع شویم.»
بعد از سخنان مدیر، بهتنهایی راهی خانه شدم. آن روز همه بدون خداحافظی معمول، به سوی خانههایشان رفتند.
کوچهها خالی بود. سکوت شهر بیشتر مرا میترساند. گویی بوی وحشت همهجا را فرا گرفته بود. درختان بیجان به نظر میرسیدند. دیگر صدای کودکان شنیده نمیشد و از رد پای دخترانی که هر روز به سوی مکتب میرفتند، خبری نبود.
قدم برداشتن برایم دشوار شده بود؛ انگار پاهایم توان رفتن نداشتند و این پایان راه بود. در آن کوچههای خاموش، تنها صدای نفسهای خودم را میشنیدم؛ تا اینکه به دروازه خانه رسیدم.
مادرم حرفی نمیزد. پدرم در خانه نبود و برادرم در مکتب بود. همه از هم پراکنده بودیم و مادرم از وضعیت پیشآمده سخت نگران بود.
آن روز سرانجام نوبت به کابل رسید.
شهر در سکوت سنگینی فرو رفته بود و صدای چرخبالها لحظهبهلحظه بیشتر میشد. مردم به سوی میدان هوایی روان بودند. با خودم میگفتم: آیندهام چه خواهد شد؟ آیا دیگر قرار نیست یونیفورم مکتب را بپوشم و کتابهایم را آماده کنم؟ آیا قلمهایم رنگ خواهند باخت؟
ساعتی نگذشته بود که خبر رسید بهترین دوست مکتبم، بدون هیچ خداحافظی، افغانستان را ترک کرده است.
با شنیدن این خبر هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال بودم که او توانسته بود جان و آیندهاش را نجات دهد؛ اما ناراحت از اینکه دیگر قرار نبود کنار هم باشیم و حتی فرصت خداحافظی هم پیدا نکردیم.
امسال پنج سال از آن آگست گذشته است؛ آگستی که برای ما خوشی با خود نیاورد و همیشه یادآور پایان بسیاری از رویاهایمان شد.
هر بار صفحههای تقویم را ورق میزنم، دلم میگیرد. ما دختران هنوز از آموزش محروم ماندهایم، در حالی که پسران همسن ما راهی مکتب میشوند.
من دختری بودم که سزاوار چنین سرنوشتی نبودم.
رویای داکتر شدن را در دل میپروراندم؛ رویایی که امروز در گوشهای از قلبم، بیشتر به حسرت شبیه شده است.
اما هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که دختران، رهبران فردا باشند. روزی در تاریخ نوشته خواهد شد که دختران افغانستان در این سالها چه محدودیتها و چه بیعدالتیهایی را تحمل کردند، اما از آرزوهای خود دست نکشیدند.
اکنون شاید قلمها کمرنگ شده باشند و روی چوکیهای خالی صنفها خاک نشسته باشد؛ اما آرزوی برگشتن به آن چوکیها هنوز در دل ما زنده است.
از روزنامهنگاری مستقل حمایت کنید
کاتب تلاش میکند گزارشها، پژوهشها و تحلیلهای خود را بهصورت رایگان در دسترس همه قرار دهد. اگر این روزنامهنگاری برای شما ارزشمند است، حمایت مالی شما به ما کمک میکند تا گزارشهای مهم را دنبال کنیم، صداهای مستقل را بازتاب دهیم و اطلاعات قابل اعتماد را برای خوانندگان بیشتری منتشر کنیم.
حتی یک حمایت کوچک نیز میتواند به ادامهٔ روزنامهنگاری مستقل کمک کند.
اگر این مطلب برای شما مفید بود، دید تازهای به شما داد یا به درک بهتر موضوع کمک کرد، میتوانید از روزنامهنگاریای که زمینهٔ تهیهٔ آن را فراهم کرده است حمایت کنید.
برای ادامه، مبلغی را انتخاب کنید.
برای ادامه به صفحهٔ امن پرداخت استرایپ میروید. روشهای پرداخت و زبان صفحهٔ پرداخت را استرایپ فراهم میکند.
حمایتهای مالی صرف فعالیتهای روزنامهنگاری و نشر کاتب میشود. این حمایتها داوطلبانه است، بهای دسترسی به مطالب نیست و به حمایتکنندگان حق تأثیرگذاری بر تصمیمهای تحریریه نمیدهد.
راههای دیگر حمایتبرچسبها
مطالب مرتبط
.png)
دو روی یک سکه؛ فریب جبهه، شکنجه طالبان: بازی با جان جوانان هزاره در مسلخ سودجویی سیاسی
.png)
موج تازه قتلهای مرموز؛ سه جوان در بادغیس، غزنی و جوزجان جان باختند


