Skip to content
رفتن به محتوا
دیدگاهدیدگاه

زخم‌های نامرئی

عبور از کنار یک مکتب بسته، زخمی را تازه می‌کند که پنج سال است در روح یک دختر افغان مانده است.

ارسالی: محبوبه نوری۵ دقیقه مطالعه
دختری در برابر دروازه بسته یک مکتب؛ تصویری از حسرت بازگشت به آموزش
گاهی عبور از کنار یک ساختمان کافی است تا خاطره پنج سال محرومیت دوباره زنده شود. | عکس: تصویرسازی: رسانه کاتب
اشتراک‌گذاری:

با شوخی و خنده از جاده‌های شهر کابل همراه دوستم می‌گذشتیم و درباره آینده صحبت می‌کردیم؛ این‌که وقتی پیر شویم چه شکلی خواهیم شد. هرکدام چیزی می‌گفتیم و می‌خندیدیم.

شاید آن خنده‌ها از ته دل نبودند. شاید فقط خودمان را قانع می‌کردیم که هنوز شاد هستیم و با وجود تمام دردهایی که داریم، می‌توانیم بخندیم.

در حال شوخی و خندیدن بودیم که ناگهان چشمم به ساختمانی افتاد؛ ساختمانی که روزی با هزاران آرزو، هدف و لبخند واردش می‌شدم. روی نیمکتی در حیاط همان ساختمان می‌نشستم، رؤیاپردازی می‌کردم و برای رسیدن به رؤیاهایم هدف می‌گذاشتم.

اما امروز فقط با حسرت به آن دروازه و ساختمان خیره شده بودم.

ناگهان متوجه شدم نمی‌توانم درست هوا را به ریه‌هایم بفرستم. احساس خفگی داشتم؛ انگار کسی گلویم را آن‌قدر محکم گرفته بود که نفس‌کشیدن به سخت‌ترین کار ممکن تبدیل شده بود.

آن چیزی که به گلویم گیر کرده بود، چیزی جز بغض نبود؛ بغضی که دیگر به آن عادت کرده بودم. هر بار که از کنار آن ساختمان می‌گذشتم یا به آینده و آرزوهایم فکر می‌کردم، همین احساس خفگی به سراغم می‌آمد.

در همان حال، دوستم پرسید: «چی شده؟»

وقتی دید نمی‌توانم حرف بزنم، او هم به همان نقطه‌ای نگاه کرد که من خیره شده بودم. حال خودش هم بهتر از من نبود، اما تلاش کرد مرا از آن حالت بیرون بیاورد.

گفت: «نگران نباش! زمان همه‌چیز را تغییر می‌دهد. ان‌شاءالله روزی هم می‌رسد که دوباره بتوانیم وارد همان ساختمان شویم، درس بخوانیم و آینده‌مان را نجات بدهیم.»

اما حرفش آرامم نکرد. چون حال خودش هم بهتر از من نبود.

چیزی نگفتم و با قدم‌های سست از کنار آن ساختمان گذشتم.

شاید جسماً از آن‌جا گذشته بودم، اما قلب و روحم هنوز همان‌جا بود. صدای خنده‌هایمان، صدای دلنشین استاد و حتی لحظه‌هایی که گاهی با هم دعوا می‌کردیم، در گوشم می‌پیچید. تصویرها لحظه‌به‌لحظه واضح‌تر می‌شدند؛ تصویرهایی که حالم را دگرگون می‌کردند.

با همان حال خراب به خانه رسیدم و به سختی با دوستم خداحافظی کردم.

وقتی مادرم مرا دید، پرسید: «چی شده دخترم؟»

اما حتی کنترل خودم هم برایم سخت شده بود. بدون این‌که چیزی بگویم، وارد اتاق شدم. مادرم دیگر چیزی نپرسید. انگار عادت کرده بود؛ چون هر بار از مقابل مکتبم عبور می‌کردم، کنترل‌کردن احساساتم سخت می‌شد.

سرانجام دیگر نتوانستم بغضم را فرو ببرم و آرام شروع به گریه کردم؛ گریه‌هایی که هیچ‌کس جز آسمان، ستاره‌ها و اتاقم شاهدشان نبود.

نمی‌دانم چقدر گذشته بود که فهمیدم دیگر اشکی برای باریدن نمانده است. ناگهان یاد حرف دوستم افتادم که گفته بود: «زمان همه‌چیز را تغییر می‌دهد.»

آری، شاید حق با او بود.

شاید زمان بتواند همه‌چیز را از نظر ظاهری تغییر دهد، اما همیشه نمی‌تواند زخم‌ها و دردهای ما را التیام ببخشد.

من هنوز دردی را که پنج سال پیش ما دختران تجربه کردیم فراموش نکرده‌ام. این زخم هر بار که از کنار مکتب می‌گذرم دوباره تازه می‌شود؛ درست مثل زخمی که روی آن نمک بپاشند.

بعضی زخم‌ها شاید جسم انسان را نابود نکنند، اما روح و روان او را به درد می‌آورند؛ درست مثل زخم‌هایی که بسیاری از دختران و زنان افغان با خود حمل می‌کنند.

ما شاید از لحاظ جسمی و ظاهری سالم به نظر برسیم، اما در درون‌مان حسرت‌هایی وجود دارد؛ حسرت یک‌بار دیگر نشستن روی همان چوکی‌ها، حسرت شنیدن صدای استاد و حسرت یک‌بار دیگر رؤیا بافتن در حیاط همان مکتب.

هر بار که به آینده نگاه می‌کنم و به آرزوهایم فکر می‌کنم، این حسرت مثل خنجری در قلبم فرو می‌رود. شاید از لحاظ جسمی زخمی‌ام نکند، اما روحم درد آن را حس می‌کند.

بعضی زخم‌ها دیده نمی‌شوند.

برچسب‌ها

دیدگاهآموزشزنانامنیتجوانانهویترسانهآزادی مطبوعاتسیاستجامعهفرهنگحقوق بشرمکتب دختراندختران افغانستان
این مقاله را به اشتراک بگذارید
اشتراک‌گذاری:

مطالب مرتبط