Skip to content
رفتن به محتوا

کارنامه ربانی؛ اولین رییس جمهوری که با چوکی فرار کرد

به مناسبت سالگرد ترور برهاندالدین ربانی

جمال صادقی ۵ دقیقه مطالعه
برهاندالدین ربانی
برهاندالدین ربانی رییس شورای عالی صلح | عکس: شبکه های اجتماعی
اشتراک‌گذاری:

بازخوانی و نقد صریح تحولات دهه ۱۳۷۰ (دهه ۱۹۹۰ میلادی) یک ضرورت لوکس تاریخی نیست، بلکه یک مسئولیت اخلاقی در قبال جامعه و نسل جوان افغانستان است. نسلی که بدون آن‌که نقشی در تصمیم‌گیری‌های آن دوران داشته باشد، تاوان ویرانی چندین نسل، از دست رفتن فرصت‌های توسعه و فروپاشی شیرازه اجتماعی کشور را پرداخت کرده است. یکی از کلیدی‌ترین گره‌های این تراژدی تاریخی، نحوه تعامل برهان‌الدین ربانی و جریان تحت رهبری او با مسئله «قدرت»، «انحصار» و «مسئولیت ملی» بود.

در تمام الگوهای دولت‌سازی و حکمرانی پس از منازعه، منطق سیاسی ایجاب می‌کند جریانی که قدرت مرکزی را در دست می‌گیرد، بیشترین انعطاف، سعه‌صدر و تمایل را برای جلب مشارکت واقعی دیگران نشان دهد. منطق ساده حفظ ثبات حکم می‌کند که برای انسجام ملی، به سایر اقوام و جریان‌ها «حق واقعی» داده شود.

اما در حکومت «دولت اسلامی افغانستان» به رهبری برهان‌الدین ربانی، روندی معکوس شکل گرفت:

- **اهرم‌های اصلی قدرت در محاصره دو ولایت:** تصمیم‌گیری‌های بنیادین سیاسی و نظامی در دایره تنگ رهبری جمعیت اسلامی، عمدتاً میان محور **بدخشان** (ربانی در مقام ریاست‌جمهوری) و **پنجشیر** (احمدشاه مسعود در مقام وزارت دفاع و فرماندهی نظامی) تقسیم شد. - **پست‌های پوشالی برای دیگران:** سهم سایر گروه‌های سیاسی و قومی (اعم از پشتون‌ها، هزاره‌ها و ازبک‌ها) به عناوین تشریفاتی، وزارت‌های بی‌اختیار و سمت‌های فاقد اتوریته و قلمرو واقعی محدود شد. این رفتار، احساس بریدگی، تحقیر سیاسی و حاشیه‌نشینی را در میان سایر اقوام به شدت تقویت کرد و جامعه را به سمت قطبی‌شدن قومی سوق داد.

طبق توافق‌نامه پشاور (ثور ۱۳۷۱)، قرار بود دوره ریاست ربانی محدود و موقت باشد تا زمینه برای یک شورای جامع و انتقال مسالمت‌آمیز قدرت فراهم شود. اما برگزاری «شورای حل و عقد» در جدی ۱۳۷۱ بدون حضور و رضایت اکثر احزاب اصلی (از جمله حزب اسلامی، حزب وحدت و جنبش ملی)، گام بلندی در راستای مشروعیت‌بخشی یک‌جانبه به ادامه قدرت ربانی بود.

این اقدام، پیام روشنی به سایر گروه‌های مسلح فرستاد: **«قدرت مرکزی از طریق فرآیندهای سیاسی تقسیم نخواهد شد.»**

اگرچه زیاده‌خواهی و روحیه تهاجمی رقبایی چون گلبدین حکمتیار در شروع راکت‌باران کابل غیرقابل انکار است، اما اصرار ربانی و مسعود بر حفظ انحصاری کابل و ناچیز شمردن سهم دیگران، بهترین بهانه و سوخت را برای شعله‌ور ساختن جنگ‌های خونین داخلی فراهم کرد؛ جنگی که کابل را به تلی از خاکستر تبدیل کرد و هزاران شهروند بی‌دفاع را به خاک و خون کشید.

در میزان (مهر) ۱۳۷۵، با پیشروی نیروهای طالبان تا دروازه‌های کابل، ساختار حکومت ربانی فروپاشید. برخلاف تمام رؤسای جمهور پیشین افغانستان که یا در داخل ارگ کشته شدند (مانند داوود خان، ترکی و امین) و یا در پایتخت باقی ماندند (مانند نجیب‌الله)، ربانی و نیروهایش کابل را تخلیه کرده و به سمت مزارشریف و سپس بدخشان عقب‌نشینی کردند.

نکته نمادین و بی‌سابقه در کارنامه ربانی این بود که او پس از سقوط پایتخت و از دست رفتن عمل‌کرد کشوری حکومت، حاضر به استعفا یا کناره‌گیری به نفع یک فرمول ملی نشد. او عنوان «رئیس‌جمهور قانونی حکومت مجاهدین» و کرسی افغانستان در سازمان ملل متحد را با خود به شمال برد و سال‌ها در شرایطی که کنترل بخش اعظم کشور در دست طالبان بود، از همین «عنوان و چوکی» برای حفظ مشروعیت بین‌المللی جریان خود استفاده کرد. این پدیده، عنوان **«نخستین رئیس‌جمهوری که با چوکی فرار کرد»** را در ادبیات سیاسی افغانستان به نام او ثبت کرد.

مرور این بخش از تاریخ، نه برای محاکمه مردگان، بلکه برای جلوگیری از تکرار اشتباهات مرگ‌بار در آینده است. نسل جدید افغانستان باید از تجربه تلخ حکومت ربانی و جنگ‌های دهه هفتاد چند درس بنیادین بگیرد:

برچسب‌ها

تحلیلپژوهشدیدگاهتوضیح‌دهندهبرهاندالین ربانیجنگ های داخلی
این مقاله را به اشتراک بگذارید
اشتراک‌گذاری:

مطالب مرتبط