آیا نسل جدید پشتون میتواند حصار افراطگرایی را بشکند؟
جوانان پشتون در چنگ سنتهای سیاسی کشنده
.png)
تاریخ معاصر افغانستان عرصه تاختوتاز سیاستهایی بوده است که رهبران پشتون برای حفظ قدرت، از هیچ ویرانیای دریغ نکردهاند. قبایل پشتون و مردم عادی همواره قربانیِ سیاستمداران، جنگسالاران و رهبران ایدئولوژیکِ برخاسته از بطن خود شده است. اگر نگاه به گذشته کنیم، آنچه امروز به عنوان «خشونت» یا «ناآگاهی» در بخشهایی از این جامعه دیده میشود، ریشه در یک پروژه طولانیمدت، سیستماتیک و بیرحمانه برای **استفاده ابزاری از انسانها جهت حفظ انحصار قدرت** است.
در لایههای زیرین جامعه پشتون، سنتهای اصیل و قدرتمندی چون مهماننوازی، وفاداری و انساندوستی نهفته است. اما نخبگان قدرتطلب و گروههای افراطی مانند طالبان، دیگر رهبران پشتون در گذشته و حالا برای پیشبرد ماشین جنگی خود، این فرهنگ ارگانیک را مصادره و تحریف کردهاند. آنها به جای تکیه بر جنبههای سازنده و مدنی این فرهنگ، جامعه پشتون را به سوی نظامیگری سوق دادهاند تا همیشه یک ارتش ارزان، مطیع و آماده برای جنگهای داخلی و نیابتی در اختیار داشته باشند.
رهبران پشتون به خوبی میدانند که آگاهی، بزرگترین دشمن استبداد است. به همین دلیل، مناطق روستایی و مرزی برای دههها به صورت آگاهانه محل رشد مدارس و تفکر سلفی بوده است. این پروسه ذهن جوانان را از تفکر انتقادی تهی کرد و به آنها تنها کینه، جنگ و اطاعت کورکورانه را آموخته است. این ناآگاهی عمیق که میتوان از آن به عنوان پروژه «وحشیسازی» و دور نگهداشتن انسانها از تمدن یاد کرد، عامداً طراحی شد تا جوانِ محروم، هیچ راهی برای بقا جز دست بردن به اسلحه نداشته باشد.
یکی از پیامدهای مستقیم این ناآگاهی سیستماتیک، دشمنتراشی و تکفیر است. جوانانی که در انزوای کامل فکری و تحت القائات تندروانه بزرگ شدهاند، به سادگی دروغهای رهبران خود را میپذیرند. اینکه یک فرد بدون هیچ شناخت یا بررسی، اقوام دیگر مانند هزارهها را تکفیر کرده و ریختن خون آنها را مباح میداند، نشاندهنده اوجِ موفقیت ماشین شستشوی مغزی است. این تفرقه و نفرتپراکنی، ابزاری است تا تودههای ناآگاه همیشه درگیر جنگهای قومی و مذهبی بمانند و فرصتی برای یقه گرفتن از رهبرانِ فاسد خود پیدا نکنند.
سیاستمداران و رهبران تندرو، دین را از یک مسیر تعالی اخلاقی به یک ابزار سرکوب تقلیل دادهاند. در این ساختار بیمار، شاهد یک پارادوکس وحشتناک هستیم: از یک سو، سختگیریهای جنونآمیز بر سر مسائل ظاهری اعمال میشود مانند حرام دانستن مطلق موسیقی، هنر، یا نحوه پوشش زنان، و از سوی دیگر، اصول بنیادین اخلاقی به طور کامل فرو ریخته است. دروغ، دغلبازی سیاسی، عهدشکنی و بیرحمی در برابر جان انسانها به یک رویه عادی در میان سردمداران پشتنو تبدیل شده است. این تضاد نشان میدهد که هدف اصلی، اجرای اخلاق دینی نیست، بلکه اعمال «کنترل مطلق» بر ذهن و جسم جامعه است.
ویرانگرترین بخش این تراژدی، رسوب کردن این ناهنجاریها در گذر زمان است. وقتی یک جامعه برای بیش از چهار دهه در فقر مطلق، بیباکی نسبت به حفظالصحه، سرکوب هنر و خفقان فکری نگه داشته شود، این آسیبها به تدریج لباس «سنت» بر تن میکنند. رفتارهایی که در واقع ناشی از جبر، جنگ و محرومیت بودهاند، پس از گذشت چند نسل به عنوان بخش جداییناپذیر از هویت فرهنگی پذیرفته میشوند.
آنچه امروز در افغانستان میگذرد، تنها یک بحران سیاسی نیست، بلکه یک غارت تاریخی است که در آن، سردمدارانِ افراطگرا، سرمایههای انسانی، ظرفیتهای فکری و آینده جوانان خود را قربانی کردهاند تا بر ویرانههای یک کشور حکومت کنند. رهایی از این بنبست، نه با نفرت از یک قوم، بلکه با آگاهیبخشی، افشای این ساختار بهرهکش و بازگرداندن حقِ آموزش و خردورزی به همان جوانانِ محروم میسر خواهد شد.

.png)


.jpg)