هزارستانِ فرامذهبی؛ قدرت، هویت و استقلال
نگاهی به قدرت و انسجام هزارهها
.png)
یکی از بنیادیترین چرخشهای فکری و گفتمانی در تاریخ معاصر افغانستان، تغییر زاویه دید هزارهها از «هویت مذهبی» به «همبستگی قومی و تبارمحور» است.
در ادبیات سیاسی و تحلیلی نخبگان نوگرای هزاره، مذهب تاریخی تشیع دوازدهامامی گرچه بخش مهمی از میراث معنوی بوده، اما در عرصه سیاست قدرت، سالها به عنوان «روپوش و ابزاری» عمل کرده است که رنجها، ستمها و تبعیضهای نژادی و ساختاری علیه هزارهها را زیر پوشش «تشیع و اخوت دینی» پنهان ساخته است.
جریانی با استناد به مبانی فکری عبدالعلی مزاری، معتقد است که ستم تاریخی بر هزارهها نه صرفاً به خاطر مذهب، بلکه دقیقاً به خاطر «نژاد، تبار و هویت قومی» آنان بوده است. از این نظر، تقلیل دادن هزارهها به یک «اقلیت مذهبی»، فرصت مطالبهگری شهروندی، قومی و سیاسی را از آنان سلب کرده است. این رویکرد بهدنبال فرارفتن از مرزهای فقهی و آغوش گشودن به روی تمام همتباران—از جمله هزارههای سنی و هزارههای اسماعیلی—است.
اما در مقابل، گروههایی از جمله برخی نخبگان سنتی سادات و روحانیون وابسته به قم و تهران، همواره بر «اصالت تشیع» و تقدم مذهب بر قومیت تأکید کردهاند. این جریان با بهرهگیری از هویت مذهبی، تلاش کرده است خود را رهبران طبیعی «جامعه شیعه» جا بزند و با برجستهسازی شعارهای امتگرایانه، مانع رشد قومگرایی منسجم هزاره شود. در این میان، جمهوری اسلامی ایران سهم و نقش کلیدی داشته است؛ چرا که تبدیل هزارهها به یک «بلوک قومی مستقل و مدنی»، عمق استراتژیک و ابزار نفوذ مذهبی ایران در افغانستان را تضعیف میکند. از این رو، دستگاههای گفتمانسازِ منطقهای همواره تلاش کردهاند هزارهها را در خانه «تشیع سیاسی» محبوس نگه دارند تا بتوانند در بزنگاهها از آنان به عنوان نیروی نیابتی استفاده کنند.
ساختار و فرایند انسجام فراگیر «هزارستان»
برای درک چگونگی شکلگیری این قدرت جدید سیاسی و پیامدهای کلان آن، باید روند گذار از «انحصار مذهبی» به «اقتدار قومی» را در قالب یک سازوکار پویا، پیوسته و تحلیلی مورد بررسی قرار داد. این فرایند مانند یک سیستم پویا عمل میکند که پایه اجتماعی خود را از تنوع مذهبی جامعه هزاره میگیرد، آن را از مجرای یک کاتالیزور فکری عبور میدهد و در نهایت به قدرت استراتژیک سیاسی، امنیتی و فرهنگی تبدیل میسازد.
شالوده اجتماعی این حرکت بر سه شاخه اصلی از تبار هزاره استوار است که پیش از این به دلیل مرزبندیهای مذهبی از یکدیگر گسسته بودند:
جامعه هزارههای دوازدهامامی: این بخش، بدنه مرکزی، پرجمعیت و سنتی جامعه هزاره را تشکیل میدهد که تاریخی آکنده از رنج و تبعیض را تجربه کرده و بخش عمدهای از بار سنگین هزارهستیزی را بر دوش کشیده است.
جامعه هزارههای سنی: این گروه که در مناطقی چون غور، بادغیس، هرات، پروان، پنجشیر و دیگر ولایتهای شمالی زیست میکنند، به دلیل دوری از مرکزیت تشیع، قرنها ناچار به پنهانسازی هویت یا زندگی در حاشیه بودند. حضور آنان در این معادله جدید، جغرافیای انسانی هزاره را به شدت گسترش میدهد.
جامعه هزارههای اسماعیلی: این بخش از هزارهها که بیشتر در بامیان، بغلان و بدخشان ساکن هستند، همواره دارای انضباط اجتماعی و خودآگاهی بالایی بودهاند اما انحصارگرایی مذهبی سنتی مانع از پیوند کامل آنان با بدنه اصلی هزاره میشد.
موتور محرک و قلب نبضدار این تحول، شکلگیری گفتمانی تحت عنوان «هویت فرامذهبی هزارستان» است. این هسته مرکزی، به عنوان یک پالایشگاه فکری عمل میکند که تکثر مذهبی شاخههای سهگانه را در خود هضم کرده و آنها را بر محور مؤلفههای مشترک نوینی بازتعریف مینماید.
این مؤلفهها شامل تاریخ مشترک پرفرازونشیب، تجرّب رنج و ستم نژادی یکسان، تعلق به جغرافیای زیستی و تاریخی هزارستان و تلاش برای دستیابی به حقوق شهروندی برابر است. در واقع، این کاتالیزور فکری مذهب را نفی نمیکند، بلکه آن را از موقعیت «تنها مرز هویتساز» به یک «امر شخصی و معنوی» تنزل داده و قومیت را به عنوان چتر فراگیر ملی و سیاسی جایگزین آن میسازد.
با ورود هزارههای سنی و اسماعیلی به معادله هویت، نخستین پیامد ملموس، جهش چشمگیر در وزن جمعیتی و دموغرافیک هزارهها در سطح کشور است. این امر مطالبات هزارهها را از سطح درخواستهای یک «اقلیت مذهبی محصور» به مطالبات کلان «شهروندی و ملی» ارتقا میدهد. علاوه بر این، این همگرایی قومی، انحصار رهبری سنتی که سالها در اختیار چهرههای مذهبی وابستهگرا بود را میشکند و راه را برای شکلگیری رهبری مدرن، مدنی و تکثرگرا هموار میسازد.
از نظر امنیتی، این گذار روایت «جنگ فرقهای و مذهبی» را که گروههای تکفیری و حاکمیتهای سرکوبگر برای مشروعیتبخشی به کشتار هزارهها استفاده میکردند، کاملاً بیاثر و خنثی میسازد؛ زیرا تجاوز به هزاره دیگر یک نزاع مذهبی شمرده نمیشود، بلکه یک «ستم واضح نژادی» است که محکومیت جهانی را به همراه دارد. از سوی دیگر، پیوند با هزارههای سنی و اسماعیلی در شمال و غرب، محاصره جغرافیایی هزارستان مرکزی را شکسته و عمق استراتژیک وسیعی ایجاد میکند. در نهایت، این استقلال هویتی، وابستگی نیابتی و امنیتی هزارهها به بازیگران منطقهای (مانند ایران) را به طور کامل قطع میکند.
در حوزه اجتماعی، این همگرایی تبعیضهای درونی و خودسانسوری تاریخی را که میان هزارههای سنی و شیعه وجود داشت از بین میبرد و روحیه برابری همتباران را احیا میکند. همچنین این گفتمان، شبکه بزرگ و مدرن «دیاسپورای هزاره» در سراسر جهان را که بیشتر گرایشهای سکولار و مدنی دارند، به بدنه جامعه سنتی داخل متصل میسازد. نتیجه نهایی این فرایند، بازسازی حافظه تاریخی و خودآگاهی جمعی تبار هزاره به عنوان یک فاعل سیاسی مستقل و تجدیدناپذیر است.
تحلیلی بر دستاوردهای سهگانه همگرایی قومی
تاکنون هزارهها صرفاً به عنوان شیعیان دوازدهامامی در سرشماریها و تحلیلهای سیاسی محاسبه میشدند. پیوند زدن هزارههای دوازدهامامی با جمعیت بزرگ هزارههای سنی و هزارههای اسماعیلی، وزن جمعیتی این قوم را تا حد یک اکثریت انکارناپذیر در معادله ملی بالا میبرد. علاوه بر این، وقتی مطالبات بر پایه «حقوق شهروندی و هویت قومی» تعریف شود، رقبای سیاسی دیگر نمیتوانند هزارهها را به عنوان «دستنشاندههای خارجی یا اقلیت فرقهای» متهم و منزوی کنند.
همچنین گروههای تکفیری و حاکمیتهای ایدئولوژیک، همواره از گسلهای مذهبی برای سرکوب هزارهها یا نشانهگیری آنان استفاده کردهاند. اتحاد فرافرقهای هزارهها روایت «جنگ مذهبی» را خنثی کرده و هرگونه تجاوز را به یک «تجاوز واضح نژادی» تبدیل میکند که اجماع جهانی بر سر محکومیت آن آسانتر است. از سوی دیگر، هزارههای سنی و اسماعیلی در کلیدیترین گذرگاههای شمال، غرب و مرکز افغانستان زندگی میکنند. همبستگی با آنان، جغرافیا و محاصره تاریخی «هزارستان مرکزی» را میشکند.
انحصار مذهبی، قرنها میان هزارههای سنی و شیعه فاصله انداخته بود تا جایی که گروهی از هزارههای سنی از ترس تبعیض یا طرد، هویت خود را کتمان میکردند. بازگشت به هویت قومی، این تبعیض درونی را از بین برده و برابری همتباران را محقق میسازد. همچنین، یکپارچگی بر محور «قومیت و فرهنگ»، بدنه نخبگان سکولار، تحصیلکرده و مدرن هزاره در دیاسپورا را با جامعه سنتی پیوند داده و یک شبکه نفوذ جهانی برای پشتیبانی از مردم داخل افغانستان میسازد.
مقایسه تشریحی و تحلیلی شاخصهای استراتژیک در دو الگوی هویتی
برای تحلیل دقیقترِ تفاوتهای بنیادین میان دو مسیر پیشرو، اثرات کارکردیِ «الگوی سنتی مذهبمحور» و «الگوی نوگرایانه قوممحور» در ۵ شاخص کلیدی بررسی میشود:
۱. مبنای مشروعیت سیاسی:
در الگوی سنتی (مذهبمحور): مشروعیت بر پایههای فقهی، تعلقات فرقهای و ادعاهای تاریخیِ سیادت مذهبی استوار است. در این نگاه، قدرت سیاسی تابع احکام دینی و مرجعیت سنتی تعریف شده و مطالبات جامعه در قالب حقوق اقلیت مذهبی تقلیل مییابد.
در الگوی نوگرایانه (قوممحور): مشروعیت از تاریخ مشترک، رنج نژادی، سرزمین تاریخی و حقوق شهروندی سرچشمه میگیرد. این مبنا، مطالبات هزارهها را به مسألهای مدرن، مدنی و قابل طرح در سطح بینالمللی تبدیل میکند.
۲. دامنه همبستگی اجتماعی:
در الگوی سنتی (مذهبمحور): مرزهای همبستگی منحصراً به شیعیان دوازدهامامی محدود میشود. این امر به شکل خودکار، بخشهای بزرگی از پیکره این تبار مانند هزارههای سنی و اسماعیلی را از دایره هویت جمعی بیرون میراند و موجب شکاف درونی میگردد.
در الگوی نوگرایانه (قوممحور): چتر هویتی کاملاً فراگیر است و تمام هزارهها فارغ از گرایشهای مذهبی یا سکولار بودن، ذیل نام و تبار واحد «هزاره» گرد هم میآیند.
۳. موقعیت در برابر قدرتهای منطقهای:
در الگوی سنتی (مذهبمحور): به دلیل اتکا بر ایدئولوژی مذهبی، جامعه هزاره ناخواسته در موقعیت وابستگی سیاسی به بازیگران منطقهای (بهویژه ایران) قرار میگیرد و به ابزاری برای تأمین منافع ایدئولوژیک آنها تبدیل میشود.
در الگوی نوگرایانه (قوممحور): استقلال سیاسی هزارهها تثبیت شده و هرگونه تعامل با کشورها و قدرتهای منطقهای بر اساس منافع ملی و قومیِ هزاره، و در قالبی کاملاً متوازن و مستقل شکل میگیرد.
۴. نوع مواجهه با دشمنان و رقبا:
در الگوی سنتی (مذهبمحور): هرگونه منازعه به راحتی در تله «جنگ مذهبی و فرقهای» میافتد. این رویکرد به دشمنان و گروههای تکفیری اجازه میدهد سرکوب هزارهها را تحت لوای تکفیر و جنگ دینی موجه سازند.
در الگوی نوگرایانه (قوممحور): ماهیت منازعه تغییر یافته و به مسئله «حقوق بشر، تبعیض ساختاری و ستم نژادی» تبدیل میشود. این امر روایت دشمنان را ابطال کرده و جلب حمایت سازمانهای بینالمللی و وجدان جمعی جهانی را هموارتر میسازد.
۵. ساختار و نحوه رهبری درونی:
o در الگوی سنتی (مذهبمحور): رهبری در انحصار روحانیون سنتی، چهرههای وابسته و جریانهای انحصارطلب باقی میماند که از مذهب به عنوان ابزاری برای حفظ موقعیت طبقاتی خود سود میبرند.
o در الگوی نوگرایانه (قوممحور): ساختار رهبری به سمت تکثرگرایی، نخبگان مدرن، دانشگاهیان، فعالان مدنی و بدنه جوان و آگاه جامعه حرکت میکند.
گذار هزارهها از «مذهب به عنوان تنها مرز هویت» به «هویت قومی فرامذهبی»، به معنای دینزدایی یا نفی باورهای معنوی افراد نیست؛ بلکه به معنای پایان یافتن سوءاستفاده سیاسی از مذهب است.
این تحول تاریخی، دست هزارهها را از ابزاری شدن در بازیهای منطقهای (بهویژه پروژههای نفوذ ایران) کوتاهتر میکند و به چهرههای معلومالحالی که با ادعاهای سیادت و مذهبگرایی سالها بر سرنوشت آنان سایه انداخته بودند، اجازه نخواهد داد تا مانع برابری و همبستگی جمعی شوند. دستاورد نهایی این گفتمان تحلیلی، متولد شدن «هزاره به عنوان یک فاعل سیاسی مستقل، مدرن و شکستناپذیر» در جغرافیای سیاسی منطقه است.
از روزنامهنگاری مستقل حمایت کنید
کاتب تلاش میکند گزارشها، پژوهشها و تحلیلهای خود را بهصورت رایگان در دسترس همه قرار دهد. اگر این روزنامهنگاری برای شما ارزشمند است، حمایت مالی شما به ما کمک میکند تا گزارشهای مهم را دنبال کنیم، صداهای مستقل را بازتاب دهیم و اطلاعات قابل اعتماد را برای خوانندگان بیشتری منتشر کنیم.
حتی یک حمایت کوچک نیز میتواند به ادامهٔ روزنامهنگاری مستقل کمک کند.
اگر این مطلب برای شما مفید بود، دید تازهای به شما داد یا به درک بهتر موضوع کمک کرد، میتوانید از روزنامهنگاریای که زمینهٔ تهیهٔ آن را فراهم کرده است حمایت کنید.
برای ادامه، مبلغی را انتخاب کنید.
برای ادامه به صفحهٔ امن پرداخت استرایپ میروید. روشهای پرداخت و زبان صفحهٔ پرداخت را استرایپ فراهم میکند.
حمایتهای مالی صرف فعالیتهای روزنامهنگاری و نشر کاتب میشود. این حمایتها داوطلبانه است، بهای دسترسی به مطالب نیست و به حمایتکنندگان حق تأثیرگذاری بر تصمیمهای تحریریه نمیدهد.
راههای دیگر حمایتبرچسبها
مطالب مرتبط
.png)
حوثیها، طالبان یا حزبالله؛ کدامیک در برابر فشارهای بینالمللی مقاومترند؟
.png)
.png)
تحلیل ۴ سناریوی آینده افغانستان؛ چرا هیچکس طالبان را سرنگون نمیکند؟
.png)
